اصلاح برخی از مواد قانون مدنی بخصوص در مبحث خانواده و مسائل مربوط به زن یکی از دغدغههای مسئولین قانونگذاری پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران بوده است و تاکنون نیز از جمله در باب مهریه، طلاق، حضانت، قیّومت و ازدواج اصلاحاتی صورت گرفته است. اعلام اخیر مسئولین قوة قضاییه و رئیس فراکسیون زنان در مجلس شورای اسلامی در مورد بازنگری قانون مدنی، بهانهای شد که یکی از مباحثی که تاکنون دست نخورده و مصون از هر گونه اصلاحی بوده است مورد بررسی قرار گرفته و راهکارهایی برای اصلاح آن مورد جستجو قرار گیرد. مبحث ارث یکی از مهمترین و غنیترین مباحث قانون مدنی است که به لحاظ انطباق آن با احکام قرآنی و فقهی مصون از اصلاح قرار گرفته است. بحث حاضر صرفاً در مورد میراث زوجه میباشد که بنا به شرح آتی به نظر حقیر نیاز به اصلاحیههایی دارد. ارث زوجه در قانون مدنی به شرح ذیل مورد بحث قرار گرفته است: الف) میزان ارث زوجه ب) ارث زوجه در صورتی که وارث منحصر شوهر باشد ج) اموالی که زوجه از آن ارث نمیبرد الف) میزان ارث زوجه میزان ارث زوجة ارث سنتی بوده که از قدیمیترین دوران بشری وجود داشته و در طول تاریخ دچار تغییر و تبدیل و تکامل گردیده است. ارث زن نیز از این قاعده مستثنی بوده و در نزد رومیهای باستان، زنان (دختر، همسر، مادر) به هیچوجه حق ارث نداشته در یونان ارث را فقط پسر بزرگتر میبرد و زنان و خردسالان به طورکلی حق ارث نداشتند. در کشورهای هند، مصر و چین نیز همچنان زنان از میراث محروم بودند. در میان ایرانیان قدیم که نکاح با محارم و تعدد همسر و فرزندخواندگی رواج داشت، محبوبترین همسر به شرط کبیر بودن و دختران ازدواج نکرده و پسر و پسرخواندگان ارث میبردند. اما عرب زن را مطلقاً از ارث محروم مینمود و پسر ارشد فقط ارث میبرد. در چنین هنگامی که سنن و مقررات متفاوتی در جهان حکمفرما بود آیات ارث نازل شد.(1) در قرآن کریم (آیة 12 سورة نساء) میزان سهمالارث زن تعیین گردیده است. میزان ارث زوجه در صورت عدم وجود اولاد برای متوفی و در صورت فرض اولاد برای شوهر که همین حکم قرآن در مادة 913 قانون مدنی مورد پیشبینی قرار گرفته است. احکام مزبور «حدود الله» است که خداوند تبارک در آیه 13 سورة نساء بندگان خود را تکلیف به اطاعت از آن مینماید. چون مبنای میزان ارث زن از ماترک شوهر بر اساس حکم قرآن میباشد امکان تغییر آن در نظامات حقوق اسلامی وجود ندارد و مذاهب مختلف اسلام در آن اتفاق نظر دارند اما چنانچه بخواهیم در مورد نقصان ارث زن، او را مورد حمایت قرار دهیم و در جهت رفع نیازمندی آنان پس از فوت شوهر و جلوگیری از مفسدههای احتمالی در اثر فقر مالی زنان، که یکی از عوامل انحرافات اخلاقی است، اقدامی انجام دهیم میتوان به راهحلهای فرعی توسل جست تا زوجه پس از فوت شوهر علاوه بر مصیبت از دست دادن شوهر گرفتار مصیبت مالی نشود و نیازهای مالی خود را بتواند مرتفع نماید. یکی از آن راهحلها میتواند موضوع پرداخت اجرتالمثل به زوجه باشد، یعنی به زن اجازه داده شود پس از فوت شوهر همانطوریکه مهریه را از ماترک شوهر وصول میکند، اجرتالمثل سنوات زندگی مشترک را نیز از اموال ماترک شوهر مورد مطالبه و وصول قرار دهد. پرداخت اجرتالمثل از ماترک شوهر به زنی که همسر خود را از دست داده و به خصوص سالهای طولانی جوانی و انرژی خود را صرف زندگی زناشویی و تربیت فرزندان و انجام خدماتی در زندگی مشترک نموده است، میتواند جایگزین محدودیتهای ارث زن شود که با هدف تأمین مادی زن همسر از دست داده میباشد. راهحل دیگر وصیت مفروض است که استاد کاتوزیان بعنوان راهحل فرعی برای جبران فرض زن یاد مینماید با این توضیح که «قانونگذار میتواند اعلام کند، در صورتی که زن همراه طبقة دوم و یا سوم وارثان فرض میبرد، چنین فرض شود که شوهر ثلث اموال خود را به سود زن وصیت کرده، مگر آنکه خلاف آن از وصیتنامه یا سایر مدارک و اسناد استنباط شود.(2) البته باید وصیت را که در قرآن سورة بقره آیه 80 مطرح گردیده و سفارش شده بعنوان فرهنگ اسلامی در بین مردم ترویج نمود و چه بسیار پسندیده و انسانی است که شوهری مقداری از اموال خود را تا یک سوم به نفع همسر خود وصیت نماید تا آیندة مبهم او را پس از فوت خود تا اندازهای تأمین نماید که این امر نه تنها باعث دلگرمی او به زندگی زناشویی میشود بلکه موجب حسن سلوک زن در رفتار با همسر میگردد. راهحل دیگری که میتوان از آن به عنوان راهحل فرعی برای جبران فرض زن از ماترک شوهر مورد پیشنهاد قرار داد پرداخت نفقه به زن در ایام عدة وفات است. قانون وقتی زنی را مکلف به نگه داشت عده وفات و ممنوعیت از ازدواج به مدت 4 ماه مینماید باید حقوقی هم برای آن در نظر بگیرد و پرداخت نفقه و تأمین مسکن برای زن در مدت ایام عده میتواد از مشکلات اولیه زوجة همسر از دست داده تا حدودی بکاهد. پرداخت مستمری به زوجه شوهر از دست داده از قوانین تأمین اجتماعی و پرداخت مهریه به نرخ روز فوت شوهر (موضوع اصلاح قانون مهریه) که امروزه در حال اجرا میباشد، راهحلهایی فرعی هستند که تا حدودی نقصان میزان ارث زن را جبران مینماید. ب) ارث زوجه در صورتی که وارث منحصر شوهر باشد با توجه به حکم مواد 905 و 949 قانون مدنی در صورتیکه زن فوت نماید و به غیر از شوهر هیچ وارثی نداشته باشد تمام ترکه زن متوفات به شوهر میرسد، لیکن وقتی شوهر فوت نماید و به غیر از زوجه هیچ وارثی نداشته باشد اموال به زن میرسد و بقیة اموال شوهر متوفی در حکم اموال اشخاص بلاوارث و به خزانة دولت تعلق میگیرد. این تبعیض در نحوة ارث بردن زن و شوهر توجیهناپذیر میباشد بخصوص وقتیکه ماترک اندکی باشد و زن هیچ منبع درآمد دیگری هم نداشته باشد. البته میتوان برای ماترکهای کلان ترتیبی مقرر نمود که خزانة دولت هم بینصیب نماند. حکم قانون مدنی که فوقاً اشاره گردید بر پایه نظر مشهور فقها و استنباط آنان میباشد که با توجه به تغییر نوع ساختار اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی این روزگار قابل تأمل میباشد. دربارة محرومیت زن از باقیماندة ماترک که فوقاً اشاره شد در فقه امامیه پنج نظر ابراز شده است: 1- نظر مشهور این است که در صورت انحصار وارث به همسر، زوج تمامی ترکه زوجه را به ارث میبرد ولی زوجه فقط یک چهارم (سهمالارث قانونی) خود را میبرد و بقیه از آن امام است. لازم به ذکر است قانون مدنی از این نظریه پیروی دارد و به صورت مدون در مواد 905 و 949 آن را مورد تبعیت قرار داده است. 2- روایت ابن بصیر از امام صادق (ع) مبنی بر اینکه در صورت منحصر بودن زن به عنوان وارث شوهر، بدون شرط، کل ترکه به زوجه داده میشود.(3) 3- شیخ مفید معتقد است وقتیکه برای ازدواج وارث دیگری نباشد باقی ترکه به همان زوج یا زوجه داده میشود.(4) 4- شهید ثانی در مسالک و شیخ صدوق و شیخ طوسی در استبصار و شهید اول در لمعه و علامه حلی در تحریر معتقدند که در زمان غیبت امام عصر، کل ترکه به زن داده میشود (در صورتیکه زن وارث منحصر شوهر باشد). 5- نظرات دوم و سوم از فتاوی معتبر است و پذیرفتن آن به صورت قانون مخالف شرع نمیباشد و اصولاً به نظر نمیرسد پذیرفتن هر یک از نظرات فقها مخالفتی با شرع محسوب گردد و اصولاً اگر در موردی اجماع فقها نباشد و در آن اختلاف نظر و اختلاف استنباط باشد میتوان به هر یک از نظرات رجوع کرد و هیچ قاعدهای قانون گذرا را مکلف به پذیرش و پیروی از نظر مشهور نمیکند. اصل 147 قانون اساسی به این مهم پرداخته و «فتاوی معتبر» در اصل مذکور مورد توجه قرار گرفته و به قاضی اجازه داده شده است در صورت سکوت قانون، حکم موضوع دعوی را در فتاوی معتبر جستجو و بر اساس آن رأی صادر نماید. بنابراین اگر چنانچه مجلس شورای اسلامی بخواهد با در نظر گرفتن مصالح جامعه و به خصوص مصالح بانوان و برای ارزش نهادن به کرامت و عزت زن و در جهت حمایت از این قشر آسیبپذیر در لغو قوانین حقارتبار و تبعیضآمیز و تصویب قوانین منصفانه و مترقی در این مورد و موارد مشابه از نظرات و فتاوی معتبر در امر قانونگذاری استفاده نماید به نظر نمیرسد قانون خلاف شرعی تصویب شده باشد. شاید در برههای از زمان، وضعیت اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی ایجاب مینمود که قانونگذاران نظر مشهور فقها را در قانون مدون مورد پذیرش قرار دهند و از آن تبعیت نمایند. اما امروزه که ساختار اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی تغییر کلان نموده و چرخ اقتصادی از روستاها تا شهرها بدست توانای زن نیز به گردش درمیآید و زن دوشادوش مرد اقتصاد خانواده و اجتماع را راهبری نموده و بازده اقتصادی او حتی در برخی موارد و در برخی مشاغل بر مردان ترجیح دارد، چگونه میتوان برخی از قوانین را که با مقتضیات امروز جامعة ما تطابق ندارد مورد پذیرش و توجیه قرار داد؟ در همین راستا آیت ا… صانعی در خصوص موضوع مورد بحث چنین فتوایی دارد: «چنانچه زوج وارث دیگری غیر از زوجه نداشته باشد کل ماترک زوج به زوجهاش میرسد» چنانکه گفته شد فقهای پیشین نیز از جمله شیخ صدوق و شیخ طوسی و شهید اول و علامه حلی چنین نظری دادهاند. ج) اموالی که زوجه از آن ارث نمیبرد در قانون مدنی ایران زن از تمام اموال همسرش ارث نمیبرد در حالیکه شوهر از تمامی ترکة همسر خود ارث میبرد. در مادة 946 قانون مدنی چنین ذکر میشود: زوج از تمام اموال زوجه ارث میبرد لکن زوجه از اموال ذیل: 1- اموال منقول از هر قبیل که باشد. 2- از ابنیه و اشجار در بند اول زن و مرد مشترکاً از اموال منقول یکدیگر ارث میبرند اما در بُعد اموال غیرمنقول تفاوت کلی این دو جنس، در ارث دارند که اختصاراً به آن اشاره میگردد: اگر مردی دارای زمینی باشد که در آن درخت و ساختمان احداث نموده باشد، پس از مرگ او عیالش از زمین (عرصه) به هیچوجه ارث نمیبرد و حق تصرف ندارد بلکه از درختان و ساختمان ارث میبرد، آن هم نه عین آنها بلکه از قیمت ابنیه و اشجار ارث میبرد. به عبارتی یک هشتم یا یک چهارم فرض زن را از قیمت بنا هر چند قدیمی و مخروبه و فاقد ارزش آنچنانی و از قیمت درختان هر چند کمارزش، پس از ارزیابی، محاسبه و به زن پرداخت میکنند. بنابراین زن از زمین به هیچوجه ارث نمیبرد نه از قیمت و نه از عین و از اعیانی و اشجار نیز از قیمت آن فرض خود را میبرد. به عبارت روشنتر به این معناست که زن پس از فوت شوهر باید منزل شوهر را ترک نماید و بقیة عمر خویش را با اندک سهمالارث خود سپری کند. این محرومیت زن ریشه در فرهنگ گذشته دارد و مبتنی بر فرهنگ و سنن قبیلهای و قومی بوده است. زنی که از قبیلهای به قبیلة دیگر به عنوان عروس برده میشد پس از مرگ شوهر باید به قوم و قبیلة خود بازمیگشت و این بازگشت با ارث بردن زن از زمین و عین اعیانی مغایرت داشت. و از طرفی چه بسا این تملک باعث تسلط قوم و قبیلة زن بر قلمرو قبیلة شوهر میگشت. همچنین بر اساس تعصبات خانوادگی و فامیلی گذشته استوار است که اگر زن ازدواج مجدد نماید و مرد بیگانه را به خانه شوهر متوفی وارد کند، این امر بر خانوادة شوهر متوفی گران و سخت خواهد آمد. در گذشته زمین بدون اعیانی و آب و درخت ارزش امروز را نداشت و با توجه به قلّت جمعیت و وسعت زمین ارزشی بر آن مترتب نبود، اما امروز با توجه به کثرت و رشد جمعیت و کمبود زمین ارزش فراوانی نسبت به بنا و درخت یافته است در حالیکه زوجه از این میراث گرانبها به طورکلی محروم است. در خصوص محرومیت زن از زمین، فقها نظرات متفاوتی ارائه نمودهاند: 1- شیخ مفید و ابن ادریس دامنه محرومیت را محدود کرده و معتقدند که زن از اراضی مزروعی و باغ و مزرعه ارث میبرد. مرحوم آیتالله بروجردی را میتوان طرفدار این عقیده دانست(5). آیتالله منتظری نیز در رسالة توضیحالمسائل خود میفرماید: «بنا به احتیاط مستحب در زمین غیر خانه با او صلح کنند و اگر زن از میت بچه دارد، بنا بر احتیاط مستحب مؤکد از همة ترکه حتی از زمین به او ارث بدهند یا با هم مصالحه کنند.» 2- سید مرتضی و ابن زهره معتقدند که زن از عین زمین و ساختمان ارث نمیبرد اما قیمت آنها را باید به او بدهیم.(6) 3- مرحوم محقق و شیخ طوسی و شهید ثانی معتقدند اگر برای زوجه از متوفی فرزندی باشد از همة اموال، مزرعه، باغ، خانه و زمین به او داده میشود.(7) 4- بنا به روایت عبید بن زراره و فضل بن ابی العباس از امام صادق و روایت ابن ابی یغفور و اسکافی (ابن الجَّنید): زن از تمامی ترکه شوهر ارث میبرد.(8) 5- از بین متأخرین، لاهوتی صاحب بدایع الاحکام معتقد است نظر به عموم آیه و بعضی از اخبار، منع زن از ارث زمین مشکل است … . 6- مرحوم حاج آقا رحیم ارباب از علمای معاصر و بزرگ اصفهان (متولی 1357 هـ. ش) بر حسب آنچه که شاگردانش نقل میکنند، فتوای ایشان بر ارث بردن زوجه از تمام ترکه شوهر است.(9) 7- آیتالله صانعی اخیراً فتوی دادهاند که زن از همة اموال ارث میبرد، اما از اموال غیرمنقول از عین آنها ارث نمیبرد فقط از قیمت آنها ارث میبرد. 8- نظر دیگر قول مشهور فقها و عموم فقهای معاصر که معتقدند زن از عرصه مطلقاً (زمین مسکونی و مزروعی) ارث نمیبرد (نه از قیمت و نه از عین) از ساختمان و درخت هم ارث نمیبرد بلکه قیمت آن را باید به او داد. این نظرات مستند به روایات نقل شده عمدتاً از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) میباشد و قانون مدنی در مواد 946 و 947 از این نظر پیروی نموده است. علیرغم نظرات فقها در محدود بودن ارث زن و تخصیص آن، در قرآن کریم که مهمترین منبع حقوق اسلامی است زن نیز مانند شوهر از تمام ترکه ارث میبرد و محدودیت و تخصیصی به آن وارد نشده است در آیه 12 از سورة نساء به صراحت میفرماید: «و لَکُم نصف ماترک … فلکم الربع مما ترکن …» سهم شما مردان از ترکه زنان نصف است (در صورت نداشتن فرزند) و ربع از ترکه خواهد بود (اگر فرزند باشد). و با همان لحن و عبارت برای زن میفرماید: «… وَلهن الربع ترکتم … فلهن الثمن مما ترکتم …» و سهم ارث زنان یک چهارم ربع ترکه شما مردان است (اگر فرزند نباشد) و ثمن خواهد بود (چنانچه فرزند داشته باشد). در آیه مذکور که حکم سهمالارث زن و شوهر بیان میشود برای ارث زن و شوهر از اطلاق واژة «ماترک» برای هر دو استفاده گردیده است. و از ظاهر آیه برمیآید که سهمالارث زن از مطلق ماترک شوهر (بلا استثناء) میباشد و محدودیت ندارد. در کتاب تفسیر مجمعالبیان (جلد 2) در تفسیر آیه مذکور چنین آمده است: «هیچ قید و محدودیتی دربارة میراث زن نیامده است به این دلیل که از نظر ادبی در دلالت آیه تردید نمیباشد.» مرحوم استاد علامه طباطبائی در پاسخ سؤالی که از ایشان در تفسیر این آیه شده چنین میفرمایند: «مسأله محرومیت فیالجمله زوجه از برخی از ترکه زوج از واضحات فقه اهل بیت است و اطلاق آیه ارث زوجه با روایات تقبیبد خورده و از این نظر مسألهای است فقهی نه تفسیری … با اینکه آیه ارث اطلاق دارد، اطلاق آن، با روایات مقید است و مکرراً در تفسیر، مسائل فقهی را به کتب فقه حواله دادهایم.»(10) فقهای اهل تسنن (کلیه مذاهب) به همین ظاهر قرآن تمسک جسته و زوجه از کلیه دارایی شوهر ارث میبرد و حق تصرف اموال غیرمنقول شوهر را دارد. با اینکه محدودیت و محرومیت ارث زوجه از دارایی شوهر موافق نص صریح قرآن نمیباشد شاید در زمان و مکان خاص خود قابل قبول و ارزشمند بوده است، اما امروزه چه کسی میتواند نقش محوریت زن را در خانواده، اجتماع و اقتصاد منکر گردد. در جهان صنعتی امروز زن نقش مهمی در اقتصاد و تولید دارد. زن امروز برخلاف زن گذشته دیگر یک مصرفکننده نیست بلکه تولیدکننده و پیشرفتدهنده است فعالیت زن در عرصه اقتصاد، فرهنگ و اجتماع، نظام حقوقی سابق را برهم میزند و حکومتها و دولتها باید خواستهها و توقعات بجای زنان را که تساوی و عدالت در حقوق میباشد مورد توجه قرار دهند و کرامت و عزت زن امروز را که جامعه و دولت نیازمند ایفای نقش فعال او در همة زمینهها میباشد مورد پذیرش و باور قرار دهند. تحولات صنعتی و سنتی و اخلاق عمومی و باورهای نسبی در مورد توانمندیهای زنان، نیازمند یک تحولات عظیم در قوانین بخصوص قانون میراث زن در برابر شوهر است. اندیشه و استنباط فقهای گذشته در طول تاریخ شیعه و اجتهاد مورد تکریم و سرمایة فرهنگی ملی میباشد و امت شیعه پایبند آن اندیشههاست اما این وفاداری و اعتقاد مانع از اجتهاد نو و فتاوی جدید نمیباشد. حضرت امام میفرمایند: «اینجانب معتقد به فقه سنتی و اجتهاد جواهری هستم و تخلف از آن را جایز نمیدانم، اجتهاد به همان سبک صحیح است ولی این بدان معنا نیست که فقه اسلام پویا نیست زمان و مکان دو عنصر تعیینکننده در اجتهادند.» زنی که امروز در کنار همسرش چه به صورت کار در منزل و نگهداری فرزندان و چه به صورت کار و تلاش در اجتماع چرخ زندگی مشترک را به گردش درآورده و چه بسا در بعضی موارد شوهر در اثر همکاری زن داراییهایی را کسب نموده است حال چگونه باید بپذیرد که پس از فوت شوهر، قانون با او برخورد تحقیرآمیز و قهرگونهای خواهد داشت؛ و چگونه بپذیرد که بوسیلة قانون کرامت و عزت و ارزش و حقوق او مورد تهاجم قرار گیرد. راستی قانون میراث زوجه را چگونه میتوان برای زن تلاشگر امروز و برای نسلی که زنان آن بیش از 60% قبولی دانشگاهها را به خود اختصاص دادهاند توجیه نمود؟!
از مسائل مطرح شده در روابط مالى بین مسلمان و کافر، توارث مسلمان و کافر است که در احکام ارث بیان مىگردد. ارث موجبات، حواجب و موانعى دارد. مقصود از موجب علتى است که باعث مىشود شخصى از دیگرى ارث ببرد همچون نسب و سبب، مثلا سبب ارث بردن فرزند از پدر نسبت پدر و فرزندى است و یا ارث بردن زن و شوهر از یکدیگر به سبب زوجیت است. به تعبیر دیگر موجب همان علت مقتضى ارث است.
مقصود از حاجب، شخص یا اشخاصى هستند که وجودشان باعث مىگردد وارث دیگر در قسمتى از ارث یا تمام آن از ارث بردن محروم گردد.
منظور از مانع هم در باب ارث صفت و حالتى است که با وجود آن مقتضى وراثت تاثیر نمىکند و مانع ارث بردن شخصى از مورث مىگردد، همچون قاتل بودن یا کافر بودن فرزند، که در این صورت فرزند پدرکش از پدر کشته شده ارث نمىبرد، لذا گفته مىشود کفر و قتل از تاثیر سبب وراثت جلوگیرى مىکنند.
البته بین مانع و حاجب تفاوت وجود دارد، چه این که مانع صفتى و حالتى در خود شخص وارث است مانند کفر و قتل و یا رقیت، اما حاجب صفتیا حالتخاصى نیستبلکه حضور و وجود وارثى از طبقه قبلى نسبتبه ورثه طبقات بعدى است آن گونه که در طبقات ارث مشخص شده است. (1) مثلا وجود فرزندان که در طبقه اول ارثى قرار دارند حاجب برادران مورث از ارث بردن مىگردند چرا که آنها در طبقه دوم ارثى قرار دارند.
ممنوعیت ارث بردن کافر از مسلمان
همانطور که گفته شد یکى از موانع ارث، کفر وارث است که بر این اساس کلیه کفار اعم از کتابى و غیر کتابى، حربى و ذمى، مرتد فطرى و ملى، از ماترک مورث مسلمان خود ممنوع مىباشند.
ممنوعیت ارث بردن کافر از مسلمان مورد اتفاق کلیه مذاهب اسلامى است. (2) در مذهب شیعه نیز برخى از فقها بر مساله ادعاى اجماع نمودند (3) مستندات این حکم، اجماع، آیه نفى سبیل و روایات است. در صفحات آینده هر یک از ادله فوق را به اختصار بررسى مىکنیم.
بررسى ادله ممنوعیت ارث بردن کافر از مسلمان
الف: اجماع
اتفاق مذاهب اسلامى را بر ممنوعیت ارث بردن کافر از مسلمان نمىتوان اجماع اصطلاحى که در مذاهب اسلامى مطرح است نامید، چه این که اجماع در مذهب شیعه با اجماع در مذاهب اهل سنت تفاوت ماهوى و مفهومى دارد.
در این خصوص به برخى از آراء فقهاى اهل سنت و فقهاى شیعه در پیرامون تعریف و حجیت اجماع اشاره مىکنیم تا تفاوت این دو اجماع مشخص گردد.
ابوحامد غزالى:اجماع یعنى اتفاق امت محمد بر امرى از امور دینى. (4)
ابن خلدون: اتفاق و همرایى در امرى از امور دینى چنانچه مبتنى بر اجتهاد باشد اجماع نامیده مىشود. (5)
احمدبن حنبل شیبانى بنا به نقل ابن قیم جوزیه (6) معتقد بوده است فقط اتفاقنظر صحابه پیامبر اکرم(ص) در حکمى از احکام شرعى اجماع نامیده مىشود و معتبر است.
علامه داود بن على ظاهرى اصفهانى (پیشواى مذهب ظاهرى) نیز در خصوص اجماع همیننظر را داشته است. (7)
مالک بن انس (پیشواى مذهب مالکیه) و پیروانش بنا به نقل شیخ طوسى (8) و محمد خضرى (9) معتقدند که صرفا اتفاق اهل مدینه اجماع معتبر است.
محقق حلى مىنویسد: حجیت اجماع به دخول معصوم است چنانچه صد نفر فقیه اتفاق بر حکمى از احکام کنند ولى از قول معصوم خالى باشد حجت نیست، اما اگر قول معصوم داخل در نظر دو نفر فقیه باشد قول آن دو حجت است. (10)
علامه حلى مىگوید: اتفاق امت محمد(ص) اجماع است و حجت مىباشد. زیرا ما اعتقاد داریم در هر زمان، معصوم که پیشواى امت است در بین آنها وجود دارد و حجیت اجماع هم به دلیل قول معصوم است. (11)
حسن بن زینالدین (صاحب معالمالدین) مىنویسد: اتفاق گروه خاصى (از امت اسلامى) که نظر آن گروه اعتبار دارد اجماع نامیده مىشود و در شناخت احکام شرعى معتبر است. (12)
در این باره البته آراء دیگرى هم وجود دارد که طرح آنها از محدوده نیاز بیرون است و براى استقصاى آراء و جوانب مساله باید به کتب اصولى مراجعه کرد. (13)
راجع به آراء موجود در موضوع اجماع (که به برخى اشاره شد) دو دیدگاه وجود دارد یکى دیدگاه فقهاى شیعه است که معتقدند اجماع خود دلیل مستقل در کنار کتاب و سنت نیست، بلکه طریقى براى کشف سنت مىباشد که هر گاه این طریق کاشفیت از راى و نظر معصوم داشته باشد، معتبر است، فىالواقع اعتبار براى کاشف (اجماع) نیستبلکه براى منکشف (راى معصوم) است. (14)
چنانچه اتفاق بر حکم شرع کاشف از نظر معصوم نباشد اعتبارى نخواهد داشت هر چند گروه اجماع کننده زیاد باشند.
در این نظریه اجماع در طول سنت قرار مىگیرد نه در عرض آن; و در اصطلاح گفته مىشود. در نظر امامیه، اجماع طریقیت دارد نه موضوعیت و حاکى از دلیل است نه این که خود دلیل باشد. (15)
البته به نظر مىرسد برخى از متفکران اهل سنت نظریه فوق را پذیرفته باشند از قبیل علامه محمد خضرى بک، چنانچه مىنویسد: «لاینعقد الاجماع الا عن مستند». (16)
دیدگاه دوم که مربوط به اکثریت اهل سنت مىباشد معتقد است، اجماع خود دلیلى مستقل در کنار کتاب و سنت است و لازم نیست تامینکننده نظر کتاب و یا سنتباشد بلکه همین اندازه در حجیت آن کافى است که با کتاب و سنت قطعى معارض نباشد. در این دیدگاه، اجماع، بما هو اجماع دلیل شرعى است. و گفته مىشود موضوعیت دارد نه طریقیت. (17)
از آنچه بیان شد اتفاق مذاهب اسلامى بر ممنوعیت ارث بردن کافر از مسلمان برمىآید. اجماع به معناى اصطلاحى آن نیست چه این که گفته شد اجماع در مذهب شیعه با اجماع در مذاهب اهل سنت اختلاف مفهومى و ماهوى دارد. نمىشود دو نوع دیدگاه از اجماع را یک اجماع دانست. بلکه باید گفت این اتفاق، اتحاد در نظریه ممنوعیت ارث بردن کافر از مسلمان مىباشد که از ادله دیگر بویژه از اشتراک مفاد برخى از روایاتى حاصل شده است که هر دو دیدگاه به آن استناد نمودهاند.
اما نسبتبه اجماعى که در مذهب شیعه در خصوص این حکم ادعا شده است. (18)
محتمل است این اجماع، از سنخ اجماع مدرکى (19) باشد که در این صورت نفس اجماع معتبر نیست زیرا نمىتوان راى معصوم را از آن به دست آورد. ارزش اجماع مدرکى همانند ارزش مدرک آن است و اعتبارى جز آن ندارد و فقیه نمىتواند در استنباط حکم شرعى به چنین اجماعى تکیه کند بلکه باید به مدرک آن مراجعه کند و آن مدرک را با موازین خود بسنجد و حجیتیا عدم حجیت آن را تعیین کند.
در اجماع ادعا شده در باب ممنوعیت ارث کافر از مسلمان نیز محتمل است همینطور باشد چه این که در این باب بیشترین استناد فقها به احادیث و روایات موجود در این خصوص مىباشد.
افزون بر همه این موارد در نحوه کاشفیت اجماع از راى و نظر معصوم و امکان وقوع آن در جوامع اسلامى بین فقها اختلافنظر فراوان وجود دارد. (20)
ب: آیه نفى سبیل
برخى از فقهاء در ممنوعیت ارث بردن کافر از مسلمان از آیه شریفه «ولن یجعل الله للکافرین على المؤمنین سبیلا» (21) به عنوان یکى از مستندهاى این حکم یاد کردهاند. (22)
چنانچه مستند ممنوعیت ارث بردن کافر از مورث مسلمان، آیه نفى سبیل و به طور کلى قاعده نفى سبیل باشد، ارث بردن کافر از مسلمان نوعى ایجاد سلطه و سبیل براى کافر نسبتبه مسلمان خواهد بود که مطابق آیه یاد شده و حدیث: «الاسلام یعلو ولایعلى علیه» (23) هر عملى که منجر به گشایش سبیل بر مؤمنان گردد نفى شده است، در نتیجه مطابق این مبنا گفته مىشود کافر از مسلمان ارث نمىبرد.
و لیکن با تامل در ادله این حکم باید گفت ممنوعیت ارث بردن کافر از مسلمان بیش از آن که به قاعده نفى سبیل مربوط باشد، مستند به اجماع و بویژه احادیث وارد شده در این مساله است. (24) زیرا از لحاظ حقوقى ارث بردن کافر از مورث مسلمان حکما چنین نیست که منجر به ایجاد سلطه و سبیل تسلط کافر بر مسلمان گردد تا بتوان با استناد به آن قاعده، به منع کافر از ارث مسلمان نظر داد بلکه قاعده نفى سبیل، همانطور که در مباحث قبلى مطرح شد، زمانى مورد استناد قرار مىگیرد که به واسطه اوضاع و احوال خاص، گروههاى غیرمسلمان بر مسلمانان و امور زندگى آنان تسلط یابند. بدیهى است چنین فرضى در مورد ارث بردن کافر از مسلمان در هر وضعیتى صادق نخواهد بود.
اصولا احکام مبتنى بر قاعده نفى سبیل، احکام ثانویه هستند که در حالات عارضى اعمال مىگردند و در وضعیت عادى و متعارف جارى نمىشوند. ایجاد سلطه و سبیل کافر بر مسلمان نمىتواند عمومى و همیشگى باشد بلکه تحقق چنین حالتى به وجود شرایط و اوضاع سیاسى - اجتماعى خاصى بستگى دارد که در هر مملکتبه وجود مىآید، و مشابه این نوع احکام حکومتى است که آن هم به نظر حاکم اسلامى و دولت اسلامى است که براساس مصالح مسلمین و حکومت اسلامى مقرر مىگردد.
در حالى که ممنوعیت ارث بردن کافر از مسلمان را نمىتوان موکول به نظر حاکم، مصالح سیاسى و یا شرایط عارضى و امثال آن نمود چه این که این حکم با توجه به ادله خاص خود که بیشتر روایات ائمه معصومین(ع) است، از احکام اولیه مىباشد و صرفا مىتوان گفت مستندات ممنوعیت ارث بردن کافر از مسلمان نسبتبه عمومات و اطلاقات ادله جواز ارث به عنوان تخصیص و استثنا مىباشد و به نحو تقدیم خاص بر عام این حکم جارى مىشود. (25) بنابراین موقتى و عارضى و یا بسته به نظر حکومت اسلامى و تشخیص ایجاد سلطه و امثال آن نیست، بلکه منطبق با ادله خود این حکم اولى و ثابت است.
البته چه بسا در اصل تحلیل ادله و دقت در روایات مربوط به ممنوعیت ارث کافر از مسلمان در نهایت احتمال داده شود این ممنوعیتبه دلیل همان نفى سبیل کافر بر مسلمان باشد.
مرحوم شیخ صدوق در کتاب من لایحضره الفقیه در میراث اهلالملل قبل از این که احادیث این باب را بیاورد بیان مىدارد: مسلمانان شایستهتر از مشرکان و نسبتبه کافر در اولویت هستند. خداوند متعال میراث را بر کفار حرام داشته از آن جهت که کیفر کفرشان باشد همچنان که ارث را بر قاتل حرام کرده به دلیل این که عقوبتبر قاتل بودنش باشد و اما از مسلمان، به چه جرمى و به دلیل کدامین عقوبت ارث بردن را از مسلمان سلب نماید؟ (26)
آن گاه احادیثى را از قول پیامبر اسلام ذکر مىکند که بیانگر عزت و عظمت اسلام و مسلمین مىباشد و این که اسلام باعثخیر و برکت مسلمانها است و نه باعثشر و بدى; از جمله از قول پیامبر اکرم(ص) نقل مىکند که: «الاسلام یزید ولاینقص». (27)
این روایت از زبان رسول خدا(ص) به همین عبارت در کتب روایى اهل سنت نیز آمده است. (28)
تبیین احکام اولیه و ثانویه
از آنجا که در ممنوعیت ارث بردن کافر از مسلمان، از احکام اولیه و ثانویه سخن به میان آوردیم ضرور است این دو نوع از احکام شرعى به اختصار تبیین گردد و حد و مرز و احیانا بعضى از ویژگیهاى آن دو ذکر گردد تا جایگاه آنها دقیقا روشن شود.
به اعتبارى فقها و اصولیین احکام شرعى را به دو قسم واقعى و ظاهرى تقسیم مىکنند. (29)
احکام واقعى، احکامى است که شارع مقدس به عنوان اولى روى ذات موضوع خاصى جعل کرده است، مثل وجوب نماز یا حرمتشرب خمر که بدون ملاحظه حال علم و جهل مکلف به آن حکم، بلکه صرفا براساس مصالح و مفاسدى که مترتب است جعل و وضع شده است. و چنانچه مکلف به آن حکم قطع پیدا کند و یا موضوع آن را تشخیص دهد و یا حداقل ظن معتبر شرعى نسبتبه حکم داشته باشد رعایت آن واجب و مخالفتبا آن حرام مىگردد و در اصطلاح گفته مىشود در چنین صورتى حکم بر مکلف منجز مىشود که با رعایت مفاد آن پاداش و ثواب و با مخالفتبا آن کیفر و عقاب مىشود، مانند حرمتشرب خمر براى کسى که هم به حرمتشرب خمر علم یافته و شبهه حکمیه نداشته باشد و هم به شراب بودن مایع حاضر عالم باشد که شبهه موضوعیه در میان نباشد.
احکام ظاهرى از احکامى است که شارع مقدس در ظرف جهل و شک به احکام واقعى وضع کرده و آن احکام از راه دلایل خود که در موضوع آنها جهل و شک در حکم واقعى قرار داده شده استبه دست آمده باشد، مانند احکامى که از اصول عملیه حاصل مىشود همچون برائت، استصحاب و یا تخییر و احتیاط. (30)
به دلایل احکام واقعى ادله اجتهادى (از قبیل کتاب، سنت، اجماع و عقل) و به دلایل احکام ظاهرى (از قبیل استصحاب، برائت، تخییر و احتیاط) ادله فقاهتى گویند. (31)
احکام واقعى دو قسمت است، احکام اولى و احکام ثانوى. احکام اولى آن دسته احکامى است که براى موضوعات فردى، اجتماعى، اقتصادى سیاسى و از طرف شارع متعال براساس مصالح و مفاسد قرار گرفته در ذات موضوعات وضع گردیده و به آنها تعلق گرفته است، بدون توجه به حالات استثنایى که براى مکلف عارض مىشود.
احکام ثانوى آن دسته احکامى است که با توجه به اوضاع خاص و استثنایى که براى مکلف پیش مىآید وضع گردیده است مانند حالات ضرر، عسر و حرج، اضطرار، اکراه، عجز، خوف، تقیه، مرض و دیگر حالات عارض بر مکلف یا مکلفان.
احکام ثانوى به لحاظ ارتباط با موضوعاتى که چنین حالاتى بر آنها عارض مىگردد براى هر یک از موضوعات مقرر مىشود که البته ممکن است متضاد و متباین با حکم اولى همان موضع باشد و در تمام موارد فوق تا وقتى عنوان ثانوى وجود دارد حکم اولى منتفى است و حکم ثانوى محقق است. (32)
مرحوم آیةالله حائرى یزدى پیرامون احکام اولى و ثانوى مىفرماید: احکام اولى، احکامى است که از طرف شارع متعال به ذات اشیاء به عنوان اولى تعلق گرفته مانند: وجوب نماز و حرمتخمر، و احکام ثانوى، احکامى است که امر شارع به آنها به عناوین و حالاتى که بر تکلیف عارض مىگردد، تعلق گرفته است، مثل عجز از انجام تکلیف، اضطرار و یا جهل و شک به احکام اولى. (33) در این که چرا به عناوین طارى و عارضى عناوین ثانوى اطلاق مىگردد گفته مىشود به این دلیل است که این گونه عناوین مواردى هستند که در طول واقعیات اولیه قرار مىگیرند مثل آیه کریمه: «فلم تجدوا ماء فتیمموا صعیدا طیبا» (34) زیرا وجوب تیمم فىنفسه حکم واقعى است. اما نسبتبه وجوب وضو براى کسى که آب در اختیار دارد، حکم ثانوى تلقى مىشود، همینطور است هر حکمى به لحاظ عجز از احکام واقعى اولى.
از ظاهر کلام مرحوم حائرى یزدى استفاده مىشود که احکام ثانوى در اصطلاح اعم از احکام ظاهرى و احکام ثانوى واقعى است. که با این ترتیب احکام ثانوى، احکام ظاهرى در اصطلاح دیگر فقیهان را نیز شامل مىشود و ملاک در نامگذارى آن به ثانوى این است که در طول حکم واقعى قرار گرفته باشد. حال ممکن استحکم واقعى در طول حکم واقعى قبلى قرار گیرد و یا حکم ظاهرى در طول حکم واقعى قبلى قرار داشته باشد که در این تعبیر هر دو حکم ثانوى تلقى مىشود.
ویژگى عمده احکام ثانوى واقعى این است که ناپایدار هستند و ثابت نیستند یعنى مادام که آن اوضاع استثنایى براى مکلف وجود دارد حکم ثانوى هم پابرجا است مثلا وقتى اکراه، عجز و یا اضطرار مرتفع شود حکم هم مرتفع مىشود ولى در شرایط عادى و غیراستثنایى احکام اولیه جارى مىشود و چون وقوع شرایط عادى و غیراستثنایى و تحقق اوضاع متعارف و استقرار آن مدام و مستمر مىباشد گفته مىشود احکام اولیه هم که ناظر به این موارد است دایمى و پایدار مىباشند.
با این توضیح از احکام اولى و ثانوى، دانسته مىشود، احکامى که بر مبناى قاعده نفى سبیل استوار است احکام ثانوى است زیرا ایجاد سبیل و سلطه عنوان ثانوى و عارضى استیعنى چنین نیست که هر نوع رابطهاى بین کافر و مسلمان منجر به سلطه کافر بر مسلمان گردد بلکه چه بسا رابطهاى باعثشود در شرایطى ایجاد سلطه مسلمان بر کافر شود و یا اساسا هیچ گونه تسلط و نیرومندى به نحو غلبه یکى بر دیگرى ایجاد نگردد، بنابراین به طور کلى قاعده نفى سبیل و احکام مستفاد از آن در شرایط استثنایى و عارضى که همان احتمال ایجاد سلطه کافر بر مسلمان باشد مقرر مىگردد و جارى مىشود، و طبیعتا اگر در احکام شرعى پیرامون رابطه مسلمان با کافر چنانچه نسبتبه حکمى استثنا صورت گرفته باشد و دلیل و مبناى آن غیر از آیه و قاعده نفى سبیل باشد حکم اولى است همچنان که در حکم ممنوعیت ارث بردن کافر از مسلمان گذشت.
ج: روایات
بیشترین استناد فقها در مساله ممنوعیت ارث بردن کافر از مسلمان مبتنى بر روایاتى است که از ائمه معصومین و یا بعضا از پیامبر اکرم(ص) رسیده است. در این بخش به عنوان نمونه به تعدادى از احادیث اشاره مىکنیم.
1 - على بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابى عمیر عن جمیل و هشام عن ابى عبدالله(ع): انه قال: فیما روى الناس عن رسولالله(ص) انه قال: «لایتوارث اهل ملتین» فقال: «نرثهم و لایرثونا ان الاسلام لم یزده الا عزا فى حقه». (35)
2 - على بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابى نجران عن عاصم بن حمید عن محمد ابن قیس، قال: سمعت اباجعفر(ع) یقول: لایرث الیهودى والنصرانى المسلمین ویرث المسلم الیهودى و النصرانى. (36)
محمد بن قیس روایت کرد از امام باقر(ع) شنیدم که مىگوید: یهودى و نصرانى از مسلمانان ارث نمىبرند و لیکن مسلمان از یهودى و نصرانى ارث مىبرد.
3 - یونس عن زرعة عن سماعة قال: سالت ابا عبدالله(ع) عن الرجل المسلم هل یرث المشرک؟ قال: نعم ولایرث المشرک المسلم. (37)
سماعه گوید از امام صادق(ع) نسبتبه فرد مسلمان سؤال کردم که آیا از مشرک ارث مىبرد؟ فرمود: بلى ولى مشرک از مسلمان ارث نمىبرد.
4 - عن موسى بن بکر عن عبدالرحمن بن اعین قال: قلت: لابى جعفر(ع) جعلت فداک، النصرانى یموت و له ابن مسلم ایرثه؟ قال فقال: نعم ان الله تعالى لم یزده بالاسلام الا عزا فنحن نرثهم و لایرثونا. (38)
عبدالرحمن بن اعین گفت: به امام باقر(ع) عرض کردم، فدایت گردم، فرد نصرانى مىمیرد و داراى پسرى مسلمان است، آیا از او ارث مىبرد؟ امام فرمودند: بلى، خداوند متعال به واسطه اسلام جز عزت چیزى نیفزوده است. پس ما از آنها ارث مىبریم ولى آنان از ما ارث نمىبرند.
5 - على بن ابراهیم عن ابیه عن ابن محبوب عن ابى ولاد قال: سمعت ابا عبدالله(ع) یقول: المسلم یرث امراته الذمیة و لاترثه. (39)
ابوولاد گفت از امام صادق(ع) شنیدم که مىگوید: مرد مسلمان از همسر ذمى خود ارث مىبرد و لیکن همسرش (که ذمى است) از او ارث نمىبرد.
6 - احمدبن محمد عن ابن محبوب عن الحسن بن صالح عن ابىعبدالله(ع) قال: المسلم یحجب الکافر ویرثه والکافر لایحجب المؤمن ولایرثه. (40)
حسن بن صالح از امام صادق(ع) نقل کرده که آن حضرت فرمودند: مسلم حاجب کافر مىشود و از کافر ارث مىبرد ولى کافر حاجب مؤمن (مسلمان) نمىشود و از او ارث نمىبرد.
7 - حسن بن محمد بن سماعة عن حنان بن سدیر عن ابى عبدالله(ع) قال: سالته یتوارث اهل الملتین؟ قال: لا. (41)
حنان بن سدیر گوید از امام صادق(ع) سؤال کردم آیا دو نفر از دو آیین مختلف از همدیگر ارث مىبرند؟ فرمودند: نه.
8 - عن جمیل عن ابى عبدالله(ع) فى الزوج المسلم و الیهودیة و النصرانیة انه قال: لایتوارثان. (42)
از امام صادق نسبتبه مرد مسلمان - چنانچه همسرش یهودى یا نصرانى باشد - وارد شده که فرمودند: از همدیگر ارث نمىبرند.
9 - على بن الحسن بن فضال عن محمد بن عبدالله بن زرارة عن القاسم ابن عروة عن ابى العباس قال: سمعت اباعبدالله(ع) یقول: لایتوارث اهل ملتین یرث هذا، هذا و هذا الا ان المسلم یرث الکافر و الکافر لایرث المسلم. (43)
ابوالعباس گفت از امام صادق(ع) شنیدم که فرمودند: اهل دو آیین مختلف از یکدیگر ارث نمىبرند، این و این و این ارث مىبرد، جز این که مسلمان از کافر ارث مىبرد ولى کافر از مسلمان ارث نمىبرد.
در مجموع روایات فوق از نظر دلالت اجمال و ابهام ندارند و به صراحتبر ممنوعیت ارث بردن کافر از مسلمان دلالت دارند، همچنین از حیثسند عمدتا مستند هستند و اکثر راویان آن توثیق گردیدهاند (44) بویژه در بین راویان روایات یاد شده افرادى از قبیل ابن ابى عمیر، هشام بن محمد، محمدبن قیس و عبدالرحمن بن اعین علاوه بر مورد اطمینان بودن در بین علماى رجال در روزگار خود شان و منزلت والایى نیز داشتهاند و بعضا داراى آثار و کتب هم بودهاند. (45)
ارث بردن مسلمان از کافر
در موضوع بالا از آنجایى که دیدگاه شیعه با دیدگاه اهل سنت متفاوت استبه اختصار نظر هر دو را به ترتیب اشاره و بررسى مىکنیم.
الف: دیدگاه فقهاى شیعه
همانطور که بیان گردید یکى از موانع ارث از دیدگاه فقه شیعه حالت کفر در وارث بود که به موجب آن کافر از ارث بردن از مسلمان محروم مىشود، اما چنانچه وارث مسلمان باشد و مورث کافر، باعث ممنوعیت مسلمان از ارث کافر نمىشود چه این که مقتضى ارث بردن که همان نسب صحیح و قرار داشتن در طبقه ارثى و زنده متولد شدن باشد در وى موجود است. (46) و مانع شرعى هم که باعث جلوگیرى از تاثیر مقتضى باشد در وى موجود نیست لذا مقتضى تاثیر خود را مىکند و از این جهت است که فقها با استناد به روایات آن فتوا دادهاند مسلمان از مورث خود، ولو کافر، ارث مىبرد. (47)
ارث بردن مسلمان از کافر در بینش فقهاى شیعه مبتنى بر سه دلیل است: یکى عمومیت و اطلاق آیات قرآن کریم پیرامون احکام ارث از قبیل: «ولکم نصف ماترک ازواجکم» (48) «یوصیکم الله فى اولادکم للذکر مثل حظ الانثیین» (49) «وللرجال نصیب مما ترک الوالدان والاقربون وللنساء نصیب مما ترک الوالدان والاقربون» (50) مىباشد. عمومیت و اطلاق آیات یاد شده دلالتبر ارث بردن هر وارثى از مورث خود دارد که اسباب ارث در او جمع باشد. طبق این آیات شریفه مسلمان و کافر از یکدیگر ارث خواهند برد و لیکن در جانب ارث بردن کافر این حکم کلى قرآنى با ورود مخصصات روایى (که برخى در مبحث پیشین نقل شد) از کلیت افتاده و در اصطلاح تخصیص یافته است، و لیکن در جانب ارث بردن مسلمان از کافر این حکم قرآنى به کلیتخود باقى است. (51) بنابراین جز کافر که از ارث مورث مسلمان محروم استسایر افراد چنانچه مقتضى ارث بردن در آنها وجود داشته باشد از اثر مورث خود بهرهمند مىگردند.
مستند بعدى این حکم روایاتى است که از طریق اهل بیت: رسیده که در بحث قبلى به بعضى اشاره شد و افزون بر آن به تعدادى دیگر نیز در زیر اشاره مىکنیم.
1- حدیث پیامبر اکرم(ص) که فرمودند: «الاسلام یعلو و لایعلى علیه». (52)
برخى از فقها از جمله شیخ طوسى در خلاف. (53) ابن ادریس حلى در سرائر (54) و ابن زهره حلبى در غنیةالنزوع (55) بر ارث بردن مسلمان از کافر به حدیث فوق استناد جستهاند.
البته در بحث از قاعده نفى سبیل که یکى از مستندات آن قاعده همین حدیث عنوان شده بود ذکر گردید، این روایت در تمام اسنادش مرسل مىباشد و لذا از احادیث ضعیف شمرده مىشود. و لیکن در نزد بسیارى از فقها به دلیل عمل مشهور به آن ضعفش جبران گشته است. (56)
2- عن ابى الاسود الدئلى ان معاذبن جبل کان بالیمن فاجتمعو الیه و قال: یهودى مات و ترک اخا مسلما فقال معاذ سمعت رسولالله(ص) یقول: الاسلام یزید ولاینقص فورث المسلم من اخیه الیهودى. (57)
معاذبن جبل در یمن بود که عدهاى اطرافش جمع شدند و از او سؤال شد چنانچه فرد یهودى بمیرد و برادر مسلمانى داشته باشد (ارث مىبرد یا نه؟) معاذ پاسخ داد از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمودند: اسلام مىافزاید و نمىکاهد (منظور این است که اسلام آوردن مایه خیر و برکت است نه کاستى و شر) بنابراین مسلمان از برادر یهودى خود ارث مىبرد.
این روایتبه نقل از معاذبن جبل از قول پیامبر اکرم(ص) با عبارت «الاسلام یزید ولاینقص» در کتب روایى اهل سنت نیز وارد شده است. (58)
بسیارى از فقها در حکم ارث بردن مسلمان از کافر به همین حدیث استناد جستهاند از جمله سید مرتضى علمالهدى در الناصریات، (59) ابن زهره حلبى در غنیةالنزوع، (60) شیخ طوسى در خلاف، (61) ابن ادریس حلى در سرائر، (62) و محمدحسن نجفى در جواهرالکلام. (63)
3- عن عبدالرحمن ابن اعین قال: قال ابوجعفر(ع) «لانزداد بالاسلام الا عزا فنحن نرثهم و لایرثونا هذا میراث ابى طالب فى ایدینا فلانراه الا فى الولد والوالد ولانراه فى الزوج و المراة. (64)
عبدالرحمن بن اعین روایت کرده است: امام باقر(ع) فرمودند: به واسطه اسلام بر ما چیزى جز عزت افزوده نمىشود بنابراین ما (مسلمانان) از کفار ارث مىبریم و لیکن آنان از ما ارث نمىبرند، این میراث ابوطالب است که در اختیار ما است که صرفا در اختیار فرزند و پدر مىباشد و در اختیار شوهر و زن نمىباشد.
مرحوم فیض کاشانى با توجه به قسمت دوم حدیث که پیرامون میراث ابىطالب است مىنویسد: این روایتحمل بر تقیه مىگردد چه این که استثناء ارث زن و شوهر و خویشاوندان ابوطالب به شکلى که از ظاهر این حدیث فهمیده مىشود که ابوطالب مسلمان نبوده است و لیکن به اولاد مسلمانش ارث رسیده باشد، موافق مذهب عامه است،و افزون بر آن ایمان ابوطالب و فضائل او بر کسى پوشیده نیست. (65)
از قول شیخ طوسى نیز ذکر شده استثنایى که در حدیث نسبتبه ارث زن و شوهر شده استبه دلیل اجماع شیعه متروک است. (66)
همچنین شیخ حر عاملى در ذیل همین حدیث مىنویسد: ممکن است منظور از «میراث» در این جمله حدیث که مىگوید: هذا میراث ابى طالب...» شرف و منزلت و امثال آن باشد که در این صورت تعلیل ارث بردن مسلمان از کافر به میراث خاندان ابوطالب مجازى خواهد شد و مانند آن فراوان است. (67)
البته همانطور که اشاره شد روایات در این خصوص فراوان استبه طورى که صاحب جواهر مىنویسد: در ابن باب اخبار مستفیض و یا متواتر است. (68)
همچنین از ادله دیگرى که بر ارث بردن مسلمان از کافر مطرح مىباشد دلیل اجماع است که تعدادى از فقها بر این مساله ادعاى اجماع نمودند. (69)
ب: دیدگاه مذاهب اهل سنت
در ارث بردن مسلمان از کافر، فقهاى اهل سنت معتقدند همچنان که کافر از مسلمان ارث نمىبرد، مسلمان هم از کافر ارث نمىبرد. (70)
در این دیدگاه کفر مانع ارث محسوب نمىشود بلکه آنچه مانع ارث بردن در این مورد مىباشد اختلاف دینى بین وارث و مورث است، لذا در شمارش موانع ارث به جاى کفر که در فقه شیعه مطرح است، اختلاف در دین و آئین را ذکر مىکنند. (71)
نظر فقهاى مذاهب اهل سنت در این حکم مبتنى بر برخى از روایاتى است که از قول پیامبر اکرم(ص) نقل شده و بعضا نیز به سیره بعضى از صحابه استناد مىنمایند، در این جا از میان روایات به دو نمونه زیر اشاره و آن را به اختصار بررسى مىکنیم.
1 - روى اسامة بن زید ان النبى(ص) قال: لایرث المسلم الکافر ولاالکافر المسلم. (72)
اسامةبن زید روایت کرده که پیامبر خدا(ص) فرمودند: مسلمان از کافر و کافر از مسلمان ارث نمىبرد.
2 - قول النبى(ص) «لایتوارث اهل ملتین» (73) «اهل دو آیین مختلف از یکدیگر ارث نمىبرند.»
نظریه فقهاى مذاهب اهل سنت از دیدگاه فقهاى شیعه از جهاتى قابل خدشه است.
اولا این نمونه روایات که از طریق منابع روایى شیعه ذکر نشده اعتبارى ندارد بویژه نسبتبه حدیث «لایتوارث اهل ملتین» برخى بیان داشتند به دلیل مرسل بودن ضعیف مىباشد. (74)
ثانیا برخى از روایاتى که اهل سنتبه آن در حکم ممنوعیت ارث بردن کافر از مسلمان و مسلمان از کافر استناد نمودهاند با یکدیگر معارض مىباشند، از جمله همین دو روایتى که ذکر کردیم.
مفهوم مخالف حدیث اول (لایرث المسلم الکافر و لا الکافر المسلم) با منطوق حدیث دوم (لایتوارث اهل ملتین) تعارض دارد چه این که مطابق مفهوم مخالف حدیث اول باید قایل به این باشیم که مسلمان از مسلمان و کافر از کافر ارث ببرد مثلا در جانب کافر یهودى از نصرانى و بالعکس ارث ببرد، اما مطابق حدیث دوم آن گونه که غیر امامیه معتقدند باید قایل به نفى توارث بین کفار که از دو شریعت مختلف مىباشند (75) نظر دهیم حال این که اکثریت اهل سنت چنانچه در بحثبعدى اشاره خواهد شد قایل به توارث کفار از همدیگر مىباشند و نظرشان منطبق با مفهوم مخالف حدیث اول است، با وجود این برخى بیان داشتهاند مفهوم حدیث «لایرث المسلم الکافر و لا الکافر المسلم» ضعیف است و حجت نیست. (76)
ثالثا روایت «لایتوارث اهل ملتین» صرفنظر از ضعف سند از حیث دلالت هم به این معنى نیست که مسلمان نمىتواند از کافر ارث ببرد بلکه این حدیث درصدد بیان این موضوع است که به ضرورت پیرو دو شریعت متفاوت نمىتوانند از یکدیگر ارث ببرند ولى این مانع از اثبات ارث بردن از یک جهت نیست (77) و از لحاط ادبى نیز کلمه توارث از باب تفاعل است که احتیاج به دو طرف دارد و چنانچه مسلمان از کافر ارث ببرد که این حکم به استناد روایات متعدد از طریق امامیه اثبات شده است (78) ولى کافر از مسلمان ارث نبرد موضوع توارث صدق نخواهد کرد. (79)
رابعا چنانچه از ظاهر برخى روایات ائمه معصومینعلیهمالسلام که در کتب روایى شیعه ذکر شده (80) ممنوعیت ارث بردن مسلمان از کافر فهمیده شود، به دلیل روایات فراوان مخالف آن و اجماع فقها و عمومات و اطلاقات آیات و روایات در باب ارث، این گونه روایات را حمل بر تقیه نمودهاند و از لحاظ فقهى اعتبارى براى آن قایل نیستند. (81)
توارث کفار از یکدیگر
از فروض دیگرى که در مورد ارث کفار مطرح است، ارث بردن کافر از کافر در احکام اسلامى است. صفت کفر که از موانع ارث در فقه شیعه مىباشد با توجه به این است که مورث مسلمان باشد، اما چنانچه وارث و مورث هر دو کافر باشند کفر مانع محسوب نمىشود بلکه صرفا شرط ارث بردن کافر از کافر، نبودن وارث مسلمان غیر از امامعلیهالسلام (یا حاکم اسلامى) مىباشد. (82)
مسلمان حاجب کافر از ارث بردن مىباشد همچنان که از قول امام صادقعلیهالسلام آوردیم که فرمودند:
«المسلم یحجب الکافر و یرثه و الکافر لایحجب المؤمن ولایرثه». (83)
عموما فقهاى شیعه با توجه به این که حکم کردهاند کافر از کافر ارث مىبرد، تمام فرق کفار را در حکم یک آیین و یک مسلک مىدانند و بیان مىدارند: «الکفر ملة واحدة» (84) و بر این اساس در ارث بردن کافر از کافر جز نبودن وارث مسلمان قید دیگرى ذکر نمىکنند.
البته قول دیگرى در این خصوص از برخى از قدما بوده است که ارث بردن کافر از کافر را مقید به دین دانستند که وارث کافر حربى نباشد چه این که کافر حربى از کافر ذمى ارث نمىبرد. (85) و لیکن صاحب جواهر این قول را شاذ و غیرقابل اعتماد دانسته است. (86)
فقها در خصوص ارث بردن کافر از کافر به مجموعهاى از روایات تمسک جستهاند و همچنین برخى در این مطلب ادعاى اجماع نیز نمودهاند (87) که نمونه زیر را از احادیث مربوط در این مورد ذکر مىکنیم.
على بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابى نجران عن غیر واحد عن ابى عبداللهعلیهالسلام فى یهودى او نصرانی یموت و له اولاد غیر مسلمین فقال: هم على مواریثهم. (88)
در مورد فرد یهودى یا نصرانى که مىمیرد و داراى فرزندانى غیرمسلمان مىباشد امام صادقعلیهالسلام فرمودند: آنها در میان خودشان ارث مىبرند.
شیخ طوسى (ره) در تفسیر این سخن امام صادقعلیهالسلام مىنویسد: مقصود این است که کفار چنانچه مستحق ارث بردن باشند ارث مىبرند چه این که بیان کردیم چنانچه کفار ورثه مسلمانان هم باشند کفار ارث نمىبرند و اگر روایت را بر همان معناى ظاهرش حمل کنیم باید گفت در حال تقیه بوده که امام صادقعلیهالسلام چنین مطلبى را بیان فرمودند. (89)
مساله توارث کفار از یکدیگر در بین فقهاى عامه اختلافى است، در این بین ابوحنیفه (پیشواى مذهب حنفیه) و شافعى (پیشواى مذهب شافعیه) معتقدند کافر از کافر ارث مىبرد. (91)
احمدبن حنبل (پیشواى مذهب حنبلى) اعتقاد داشتند، کافر از کافر ارث نمىبرد. (91) نسبتبه مالک بن انس (پیشواى مذهب مالکى) دو قول نقل شده است، قول به توارث و قول به عدم توارث. (92)
منشا اختلافنظر اهل سنت در حکم توارث کفار از یکدیگر چنان که قبلا اشاره شد، تا حدود زیادى به اختلاف روایاتى بازمىگردد که از طریق عامه وارد شده است، مثلا عنوان گردید مفاد حدیث نبوى «لایتوارث اهل ملتین» با مفهوم حدیث نبوى: لایرث المسلم الکافر و لا الکافر المسلم» متعارض است.
ارث بردن مرتد از کافر اصلى
چنانچه مورث کافر باشد و وارث مسلمانى هم نداشته باشد وارثان کافر زمانى از او ارث خواهند برد که مرتد نباشند بلکه در اصطلاح گفته مىشود کافر اصلى باشند بنابراین اگر وارث مرتد باشد از ارث مورث کافر محروم است. (93)
اهلیت تمتع با زنده متولد شدن براى هر شخصى حاصل مىشود و تا زمانى که شخص زنده است اهلیتبهرهمندى در او موجود است مثلا مىتواند مالک شود، تصرفات حقوقى در اموالش بنماید همچنین از ترکه مورثان خود نیز استفاده کند، اما هرگاه شخصى بمیرد مالکیت وتصرفاتش طبیعتا زایل مىگردد و از وى سلب مىشود. شخص مرتد نیز با این که از لحاظ طبیعى به حیات خویش ادامه مىدهد اما از لحاظ دینى مرده فرض مىشود، همچنان که اگر وارثى قبل از فوت مورث خود بمیرد از ارث وى محروم مىشود. شخص مرتد هم که در زمان فوت مورث خود در حالت ارتداد به سر مىبرده از نظر قانون مرده فرض مىشود و از ارث او بهرهاى نخواهد داشت. در این میان فرقى بین مرتد فطرى و ملى وجود ندارد، بنابراین وارث مرتد از ارث مورث کافر خود محروم است همچنان که از ارث مسلمان محروم مىباشد و حالت ارتداد مانع از ارث بردن او از کافر و مسلمان مىگردد. (94)
میراث مرتد
چنانچه میت مرتد باشد و وارث مسلمانى داشته باشد ارث به مسلمان مىرسد در غیر این صورت دو قول بین فقهاى شیعه وجود دارد، در نظر مشهور میراث مرتد به امامعلیهالسلام (حاکم اسلامى) مىرسد چه مرتد ملى باشد و چه مرتد فطرى، و به اولاد کافرش چیزى از ترکه تعلق نمىگیرد. (95)
بر این نظر علاوه بر روایاتى که در این باب آمده است (96) در قول دیگر بین مرتد ملى و فطرى فرق قائل شده و گفتهاند میراث مرتد ملى با نبودن ورثه مسلمان به ورثه کافر او مىرسد. (97)
عمده دلیل این قول برخى از روایاتى است که وارد شده از جمله روایت زیر:
محمدبن احمدبن یحیى عن یعقوب بن یزید عن ابن ابىعمیر عن ابراهیم بن عبدالحمید عن رجل قال: قلت: لابى عبداللهعلیهالسلام نصرانى اسلم ثم رجع الى النصرانیة ثم مات قال: میراثه لولده النصارى. ومسلم تنصر ثم مات قال: میراثه لولده المسلمین. (98)
راوى گوید به امام صادقعلیهالسلام عرض کردم، از فرد مسیحى که مسلمان مىشود سپس به مسیحیتبرمىگردد و پس از آن مىمیرد. امامعلیهالسلام فرمودند: ترکه او به فرزندان نصارایش مىرسد، و مسلمانى که نصرانى شود و پس از آن بمیرد: امامعلیهالسلام فرمودند: میراث او به اولاد مسلمانش مىرسد.
همچنین در مفتاح الکرامه عاملى (ره) آمده است: ابوعلى طبرسى از قول ابن فضال و ابن یحیى به نقل از امام صادقعلیهالسلام همین روایت را ذکر کرده است. (99)
و لیکن این حدیث را شیخ طوسى در نهایه از آن جهت که ارث بردن ورثه کفار از مرتد موافق قول عامه مىباشد حمل بر تقیه کرده و اعتبار فقهى براى آن قایل نشده است. (100)
از طرفى برخى بیان داشتند اساسا این روایت مرسل است و لذا ضعیف شمرده مىشود. (101)
در این که میراث مرتد به محض ارتداد تقسیم مىشود یا موکول به بعد از مرگ و یا قتل او مىگردد فقها بین مرتد فطرى و ملى تفاوت قایل شدهاند.
و اجماع فقها نسبتبه مرتد فطرى به محض ارتداد اموالش تقسیم مىگردد. (103) اما در مورد مرتد ملى در نظر مشهور اموالش به محض ارتداد تقسیم نمىگردد بلکه تقسیم ترکه او موکول به قتل یا مرگ او مىشود که البته اگر بعد از ارتداد توبه کند و به اسلام برگردد اموالش به او تعلق مىگیرد. (104)
البته در این مساله قول دیگرى از برخى از جمله شیخ طوسى در نهایه (105) و ابن فهد حلى در المهذب (106) مطرح شده که گفتهاند: ترکه مرتد ملى به محض ارتداد تقسیم مىگردد چه این که نهایتا قتل او هم واجب مىشود.
صاحب مفتاح الکرامه (107) و صاحب جواهر این قول را شاذ و ضعیف دانستهاند و همچنین صاحب جواهر نوشته است: آن چنان که منقول استشیخ طوسى از این نظر خود عدول کرده است. (108)
در فقه مذاهب اهل سنت پیرامون احکام ارتداد فرقى بین مرتد فطرى و ملى قائل نیستند، ابوحنیفه در خصوص ترکه مرتد گفته است. «اگر مرتد مسلمان شود مالش به خود او داده مىشود اما اگر در حال ارتداد کشته شود یا به دارالحرب ملحق گردد آنچه از مال بعد از دوران ارتدادش به دست آورده به جمیع مسلمانان تعلق دارد و اموالى هم که قبل از دوران ارتدادش تحصیل کرده بوده به ورثه مسلمان او مىرسد. (109)
گروهى از اهل سنت معتقدند میراث مرتد به بیتالمال مسلمین تعلق مىیابد. از جمله نظر ابوثور، ربیعه، ابن ابى لیلى، و شافعى (پیشواى مذهب شافعیه) همین بوده است. (110)
مالک (پیشواى مذهب مالکیه) گفته است: اگر مرتد کشته شود یا بمیرد و یا به دارالحرب ملحق گردد اموالش به بیتالمال مسلمین مىرسد اما اگر مسلمان شود اموال او به خودش تعلق مىیابد، اما چنانچه مرتد شود و به هنگام مرگش متهم گردد که به دلیل ممنوع کردن ورثه خود از ارث مرتد گشته در این صورت اموالش به ورثهاش مىرسد. (111)
در مذهب ظاهریه اعتقاد بر این بوده که اگر بعد از ارتداد به اموال مرتد دسترسى پیدا شود از زمان ارتدادش تمام اموالش به بیتالمال مسلمین انتقال داده مىشود چه این که مرتد از دنیا برود یا در حال ارتداد کشته شود و یا ملحق به دارالحرب گردد و چنانچه به اموال او دسترسى حاصل نگردد تا کشته شود یا در حال ارتداد بمیرد، اموالش به ورثه کافرش مىرسد اما اگر مسلمان شود اموالش به خود او تعلق مىیابد و چنانچه بعد از مسلمان شدنش بمیرد اموالش به ورثه مسلمان او مىرسد. (112)
عدول از کفر و گرایش به اسلام
وارث کافر اصلى که به واسطه صفت کفر ممنوع از ارث مورث خویش گردیده است چنانچه تا قبل از تقسیم یا انتقال ترکه میت مسلمان گردد، اگر سایر اسباب و شرایط ارث بردن نسبتبه وى موجود باشد همچون ورثه مسلمان تلقى مىشود و به نسبتسهمالارث خود مىتواند از ماترک بهره گیرد، (113) بنابراین اگر مسلمانى فوت کند و از خود وارثى مسلمان و کافر به جا گذارد وجود شخص مسلمان در میان وراث باعث ممنوع شدن کفار از کل سهم الارث مىگردد و تمام مال به وارث مسلمان تعلق مىگیرد. حال اگر کافر وارث قبل از تقسیم یا انتقال ترکه، مسلمان شود وارث محسوب مىگردد و داخل وارثان دیگر مىشود حصه خود را خواهد گرفت، اما چنانچه پس از تقسیم یا انتقال ترکه مسلمان گردد نسبتبه ارث مورث خود حقى ندارد و به هنگام فوت مورث چنان فرض مىشود که معدوم بوده و وجود خارجى نداشته است. (114)
در تحلیل فقهى مانعیت کفر بیان مىشود، کافر به دلیل کفر از نظر شرعى موجود محسوب نمىشود بنابراین از ابتدا براى آنان در برابر وارث مسلمان سهمى فرض نمىگردد و لیکن صفت کفر مانعى است که تا زمان تقسیم ترکه قابل زوال استبه این صورت که اگر شخص کافر مسلمان شود در ارث سهیم خواهد شد ولى چنانچه تا هنگام تقسیم ارث زایل نگردد از حالت موقتبه دایم تبدیل مىشود البته این مساله خود فروضى دارد که به برخى به اختصار اشاره مىکنیم.
الف: مورث مسلمان و وارث کافر واحد
چنانچه مورث مسلمان فوت نتماید و ورثه وى منحصر به شخص کافر باشد، چنین مورثى در حکم متوفاى بلاوارث محسوب مىگردد که میراثش به بیتالمال مسلمین یا حاکم اسلامى منتقل مىگردد. (115) البته حاکم اسلامى که بر اموال بلاوارث سلطه مىیابد وارث حقیقى مورث شناخته نمىشود، بلکه وى به عنوان متصدى اداره اموال بدون صاحب اعم از ارث و غیرارث به آن مسلط مىگردد و چون اموال شخص بلاوارث نیز همانند اموال مجهولالمالک استحاکم به عنوان ولى مسلمین آن را تملک مىکند لذا نمىتوان چنین تملکى را تحت عنوان تقسیم ارث محسوب نمود و اسلام آوردن وارث کافر را بدون اثر فرض کرد. (116)
حال اگر مال به عنوان بلاوارث به مالکیتحاکم اسلامى درآید و سپس وارث آن مشخص گردد و مطالبه نماید حاکم اسلامى موظف است آن را به صاحبش برگرداند. در این مساله هم که ارث بلاوارث محسوب مىشود و به حاکم یا بیتالمال مسلمین تعلق گرفته است، با مسلمان شدن وارث کافر که کاشف از استحقاق وى در ارث از زمان فوت مورث مىباشد حاکم اسلامى بایستى آن را به وارث برگرداند. (117)
البته در این میان برخى از فقهاى شیعه عقیده دارند چنانچه وارث کافر قبل از انتقال ترکه به بیتالمال مسلمان شود در آن ذى حق است و الا مانند کسى است که پس از تقسیم ترکه به اسلام گرویده باشد که بهرهاى از ماترک میت نخواهد برد. (118)
ب: مورث مسلمان وارثین کافر
اگر شخص مسلمانى فوت نماید و ورثه او چند کافر باشند در این صورت از ارث محروم هستند، حال اگر همگى مسلمان گردند کلیه سهمالارث که به حاکم اسلامى منتقل شده به آنان بازخواهد گشت و هر یک به قدر حصه خود از ماترک بهرهمند مىگردند، (119) البته ممکن است در چنین موردى تعدادى از ورثه کافر مسلمان شوند در این حالث وارثانى که مسلمان شدهاند مالک ماترک شناخته مىشوند و آن را بین خویش تقسیم مىکنند، حال اگر ورثه اخیر که به واسطه کفر از ارث ممنوع شدهاند قبل از این که وارثان تازهمسلمان شده ترکه را بین خود تقسیم کنند مسلمان گردند، همانند وارثان در ارث مورث سهیم خواهند شد. (120) اما چنانچه پس از فوت مورث مسلمان تنها یک نفر از وارثان کافر مسلمان گردد چون وجود سایر ورثه که کافر مىباشند معدوم فرض مىگردد و در واقع به هنگام فوت مورث تنها یک وارث موجود تصور مىشود و با وجود وارث واحد نیز کلیه میراث به وى منتقل شده و اسلام آوردن سایرین مؤثر در سهیم شدن آنان در ارث نخواهد شد. (121)
مرحوم ابن جنید عقیده داشته چنانچه وارث مسلمان از لحاظ طبقه و درجه با وارث کافر مساوى باشد و عین ترکه نیز تلف نشده باشد ولو این که ترکه نیز توزیع نگشته باشد اسلام آوردن وارث کافر باعثشرکت وى با وارث مسلمان مىگردد. (122)
ج: چنانچه مورث زنى باشد که داراى فرزندانى کافر است
در این حالت اگر چه به واسطه کفر فرزندان از ترکه میتسهمى نخواهند داشت و لیکن وجود آنان باعث تنزل سهم شوهر از نصیب اعلى به نصیب ادنى خواهد شد (123) منتهى چون بقیه ماترک قابل تعلق به وارثان کافر نیستشوهر مابقى را به عنوان رد متصرف خواهد شد. و مجالى براى انتقال به حاکم اسلامى پیش نمىآید به عبارت دیگر ربع ترکه را به عنوان فرض مىبرد و سه ربع دیگر را به عنوان رد تصاحب مىکند مشروط بر این که متوفى پدر و مادر نداشته باشد. با توجه به این حالت اگر فرزندانى که کافرند مسلمان گردند اسلام آوردن آنان مطلقا تاثیرى در سهم زوج و تصرف وى نخواهد داشت زیرا به محض فوت زوجه مسلمان، شوهر دایمى همگى ارثیه را فرضا و ردا صاحب مىشود و اسلام آوردن آنان همانند زمانى است که تقسیم ترکه صورت گرفته باشد. مشروط بر این که متوفى پدر و مادر نداشته باشد. (124)
البته در چنین صورتى قول دیگرى هم وجود دارد که گفتهاند مسلمان شدن وارثان کافر باعثخواهد شد که مابقى از ربع ترکه که شوهر به عنوان رد آن را تملک کرده به فرزندان تعلق بگیرد. (125)
د: مورث شوهر و همسر مسلمان و فرزندان کافر
چنانچه مورث شوهر باشد و ورثهاش همسر مسلمان و فرزندان کافر باشند، وجود فرزندان یا از نوههاى مورث هر چند که کافرند و خودشان از ارث بردن محروم هستند و لیکن حاجب نقصانى زوجه وارث خواهند بود و بدین ترتیب سهم او را از ربع به ثمن تنزل مىدهند لذا زوجه سهم یک هشتم را مىبرد و بقیه ترکه به حاکم منتقل مىگردد، در چنین فرضى اگر فرزندانى که کافر بودند مسلمان شوند هر یک به قدر حصه خویش سهیم خواهد شد و حاکم اسلامى موظف است ماترک انتقالى به وى را برگرداند. (126) از فروضى که ذکر گردید این نکته حاصل مىشود که چنانچه مورثى کافر باشد هر چند قاعده اولیه این است که ورثه کافر از وى ارث خواهند برد ولى مسلمان شدن هر یک از آنان قبل از تقسیم ترکه موجب خواهد شد که حاجب بقیه گردد و ارثیه را به خویش اختصاص دهد، مثلا چنانچه مورثى داراى وارثانى مسلمان و کافر باشد و قبل از تقسیم ترکه بین ورثه مسلمان برخى از اولاد کافر مسلمان شوند باعث مىگردد که در ماترک با مسلمانان قبلى سهیم گردند.
بنابراین در تشریح قاعده باید گفت اسلام آوردن هر یک از ورثه قبل از تقسیم ترکه همانند این خواهد شد که وى به هنگام فوت مورث مسلمان بوده است، لذا هر حکمى که در آن موقع نسبتبه وارث یا وارثان مسلمان اجرا مىگردد درباره وى نیز اجرا خواهد شد و حاجب شدن و ممنوع نمودن طبقات و درجات وراث نیز با توجه به این نکته صورت مىگیرد.
اسلام آوردن ورثه کافر پس از تقسیم بخشى از میراث
اگر کافرى پس از تقسیم ترکه مسلمان گردد سهمى از آن نخواهد داشت، در بعضى مواقع مسلمان شدن وارث کافر زمانى است که وراث از تقسیم میراث به طور کامل فارغ نشدهاند بلکه بخشى از آن را تقسیم نمودهاند، در این مساله سه نظریه وجود دارد. (127)
در نظریه نخست که نظر مشهور است اعتقاد بر این است وارث کافرى که مسلمان مىشود در آن قسمتى شرکتخواهد کرد و سهیم خواهد شد که تقسیم نشده است ولى در آن بخشى که تقسیم شده سهم نخواهد داشت. (128)
برابر نظر دوم اگر وارث کافر مسلمان شود در تمام ارث سهیم خواهد شد، چه قسمتى که تقسیم گشته و چه قسمتى که تقسیم نگشته است، به این دلیل که آنچه مانع از ارث بردن کافر بود همان صفت کفر بود که هم اکنون منتفى گشته و همانند زمانى است که وى در لحظه فوت مورث مسلمان بوده باشد و عرفا به ترکهاى که کاملا تقسیم نشده ارث تقسیم شده اطلاق نمىگردد لذا از تقسیم ترکه زمانى صادق خواهد بود که تمام آن توزیع شده باشد. (129)
قول سوم در این خصوص حکم به منع چنین وارثى از جمیع ماترک مىباشد، در تحلیل این نظر گفته مىشود ترکه داراى ماهیتى است که به واسطه وجود افرادش وجود پیدا کرده و تا زمانى بر آن ترکه اطلاق خواهد شد که همه افراد و اجزایش باقى باشند و بنابراین در فرضى که جزئى از این ماهیت تقسیم گشته باشد مانند این است که از ترکه بودن خارج شده و ماهیت نیز به واسطه از دست دادن فردى از افرادش نابود خواهد شد بر این اساس ارثى که بخشى از آن تقسیم شده باشد دیگر عنوان ارث نخواهد داشت. اسلام آوردن کافر پس از تقسیم قسمتى از ترکه باعث عدم سهیم شدن او خواهد شد. (130)
این نظر در غایت ضعیف است و صاحب مفتاح الکرامه بیان داشتند، تا آنجا که تحقیق کردم کسى از فقها قایل به آن نیست و علامه حلى هم این نظر را بعید شمرده است. (131)
به نظر مىرسد مطابق قاعده کلى چون اسلام آوردن کافر باید قبل از تقسیم ارث باشد، در فرضى که بخشى از ارث تقسیم شده و بخش دیگر بدون تقسیم مانده است، وى در قسمت تقسیم شده سهمى نخواهد داشت زیرا ماترک به واسطه تقسیم از حالت اشاعه خارج گشته و به این بخش صادق خواهد بود که واقعا تقسیم صورت نگرفته است. (132)
توارث مجوسیان در بین خود
فرد مجوسى گاهى با کسى که از نظر شریعت اسلام جزء محارم شخص به حساب مىآید ازدواج مىکند و گاهى هم با کسى ازدواج مىکند که در دین اسلام هم حلال است، از جمع چنین حالات نسب صحیح و فاسد حاصل مىشود مثلا اگر مرد مجوسى با مادرش ازدواج نماید و فرزندى متولد شود آن فرزند در فقه اسلامى فرزند نسبى فاسد خوانده مىشود و آن زن هم به عنوان همسر زوجیتش از طریق سبب فاسد مىباشد، هر چند خود عقد صحیح است و لیکن فاسد بودن در این جا همین است که منطبق با احکام عقد نکاح در اسلام انجام نگرفته و بعضى از آثار خود را از نظر اسلامى ندارد. (133)
پیرامون احکام ارث مجوسیان با توجه به صور مختلفى که از نظر نسب و سبب پیدا مىکند و ادله موجود، سه قول عمده در بین فقهاى شیعه وجود دارد که در این جا توارث مجوسیان از یکدیگر را مطابق با سه دیدگاه موجود در فقه شیعه بررسى مىکنیم:
الف: دیدگاه اول: در این دیدگاه گفته مىشود مجوسیان بطور کلى از طریق نسب و سبب صحیح و فاسد ارث مىبرند. مثلا اگر مرد مجوسى بمیرد و وارثش مادرش باشد که با او ازدواج کرده و فرزندى هم از طریق این ازدواج به عنوان وارث وجود داشته باشد، منطبق با این قول، این زن از دو جهت ارث مىبرد یکى از جهتسبب فاسد که زوجیتباشد و دیگر از جهت نسب صحیح که مادر متوفى است و فرزند هم که از طریق نسب فاسد به دنیا آمده از مورث ارث مىبرد، در این حال آن زن از جهت همسرى یک هشتم و از جهت مادرى یک ششم و ما بقى هم به فرزند مىرسد. (134)
همچنین اگر مرد مجوسى بمیرد و وارثش دخترش باشد که همسرش هم هست در این حالت آن زن یک هشتم از جهت زوجیت و نصف از جهت نسبت دخترى ارث مىبرد و مابقى هم چنانچه شریکى در ارث نداشته باشد به عنوان رد و از جهت نسب صحیح (دختر بودن) به او مىرسد. (135)
عدهاى از فقها از جمله شیخ طوسى در تهذیب، (136) استبصار، (137) النهایة، (138) المبسوط، (139) و خلاف، (140) ابن حمزه در محمد حسن نجفى در جواهر الکلام (143) و امام خمینىقدس سره در تحریرالوسیله (144) این قول را اختیار کردهاند.
مستند این قول تعدادى از روایات است که این جا دو مورد را ذکر مىکنیم:
1 - محمدبن احمد بن یحیى عن بنان بن محمد عن ابن المغیرة عن السکونى عن جعفربن محمد عن ابیه عن علىعلیهالسلام انه کان یورث المجوسى اذا تزوج بامه و ابنته من وجهین من وجه انها امه و وجه انها زوجته. (145)
به روایتسکونى از طریق امام صادقعلیهالسلام به نقل از پدران بزرگوارش وارد شده که امیرالمؤمنین علىعلیهالسلام نسبتبه ارث مجوسى چنانچه با مادرش یا دخترش ازدواج مىکرد از دو جهت (دستور) ارث مىدادند یکى از جهت نسبت (مادرى یا دخترى) و دیگر از جهت زوجیت.
این روایت که از طریق سکونى در کتب روایى و فقهى شیعه معروف است اسماعیل بن ابى زیاد سکونى شعیرى است. (146)
شیخ طوسى در رجالش او را از اصحاب امام صادقعلیهالسلام ذکر کرده است (147) و نیز در کتاب عدةالاصول آورده است که شیعه امامیه به روایتسکونى عمل مىکردهاند. (148)
P>2 - روى ان رجلا سب مجوسیا بحضرة ابى عبداللهعلیهالسلام فزبره و نهاه عن ذلک فقال: انه قد تزوج بامه فقالعلیهالسلام: اما علمت ان ذلک عند هم النکاح. (149)
روایتشده که شخصى در نزد امام صادقعلیهالسلام فرد مجوسى را دشنام داد در این حال امام صادقعلیهالسلام او را از این کار بازداشت و نهى کرد. آن شخص گفت، آن فرد (مجوسى) با مادرش ازدواج کرده است، امامعلیهالسلام فرمود آیا نمىدانى این کار در نزد آنها ازدواج محسوب مىشود؟
از ابنجنید کاتب اسکافى منقول است که ضعف سند این حدیثبه شهرت روایى و از علامه حلى منقول است ضعف سند آن به شهرت فتوایى جبران گشته است. (150)
علاوه بر روایات موجود بر این قول ادعاى اجماع منقول نیز از جانب برخى صورت گرفته است. (151) و لیکن با توجه به اختلافنظر فراوانى که در خصوص ارث مجوسیان وجود دارد باید گفت چنین اجماعى بر یک قول معنى ندارد افزون بر آن ابنادریس حلى که از مخالفان این قول مىباشد اظهار داشتند: شیخ طوسى که قایل به ارث بردن مجوسى از طریق نسب و سبب صحیح و فاسد شده خرق اجماع کرده است (یعنى اجماع بر خلاف نظر ایشان وجود دارد). (152)
ب: دیدگاه دوم: طبق این قول مجوسیان صرفا از طریق و سببى که در شریعت اسلام جایز و صحیح است ارث مىبرند، مثلا اگر مجوسى بمیرد و وارثش مادرش باشد که همسرش هم (از طریق سبب فاسد) هست. در این صورت منطبق با این نظر صرفا آن زن از جهت نسب صحیح که مادرش مىباشد ارث خواهد برد و دیگر از جهت همسرى به دلیل زوجیت که سبب فاسد است چیزى از ارث به او تعلق نخواهد گرفت. و چنانچه همین متوفى از طریق فاسد (ازدواج با مادرش) صاحب فرزندى نیز باشد آن فرزند هم که انتسابش به مورث از جهت نسبت فاسد مىباشد ارث نمىبرد.
گروهى از فقهاى شیعه از جمله سید مرتضى، ابوالصلاح حلبى (153) ابن ادریس حلى (154) علامه حلى در مختلف (155) این قول را اختیار کرده و معتبر شمردهاند، نسبتبه همین نظر صاحب جواهر مىنویسد: از سیدمرتضى در موصلیات ادعاى اجماع بر این قول شده است. (156)
عمده مستندات این دیدگاه در سه محور خلاصه مىشود یکى این که گفته مىشود: اصل اولى ایجاب مىکند توارثى در میان نباشد مگر این که دلیلى بیاید و این حکم را اثبات نماید و ما صرفا در این مساله در جانب نسب و سبب صحیح دلیل داریم، دوم اجماعى است که ادعا شده است (157) و سوم این که ادله این موضوع انصراف به این دارد که از طریق نسب و سبب صحیح توارث حاصل گردد، زیرا حکم به توارث از طریق نسب و سبب فاسد مخالف این نمونه از آیات الهى است که مىفرماید: «وان احکم بینهم بما انزل الله و قل (158) الحق من ربکم فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفر» (159) «فان جاؤوک فاحکم بینهم او اعرض عنهم و ان تعرض عنهم فلن یضروک شیئا و ان حکمت فاحکم بینهم بالقسط. (160)
ابن ادریس حلى (ره) در تایید و تقویت این دلیل بیان داشتند: چنانچه حاکم به غیر از آنچه در شرع اسلام استحکم کند حکم به غیر حق کرده و حکم به غیر ما انزلالله نموده و حکم به غیر قسط کرده است. که مطابق آیات یاد شده جایز نیستحاکم در حال اختیار این چنین قضاوت نماید که مطابق مذاهب دیگر باشد. (161)
در جواب به دلایل مربوط به این قول گفته مىشود:
اولا با وجود ادله روایى که در اثبات مخالف این قول است اصل اولى عدم ارث منتفى گشته و مطابق ادله مجوسیان از ارث بردن بهرهمند هستند هر چند از طریق نسب و سبب فاسد;
ثانیا: اجماعى که نسبتبه این دیدگاه ادعا شده با اجماعى که مخالفان این دیدگاه ادعا کردهاند معارض است، و هر دو از اعتبار به دلیل تعارض ساقط مىباشند، افزون بر آن با وجود اختلاف نظر در این موضوع چه جایى براى ادعاى اجماع باقى مىماند؟
ثالثا: این که گفته مىشود آیات قرآنى و ادله ارث انصراف به جواز ارث صرفا از طریق نسب و سبب صحیح دارد، این نوع آیات قرآنى عمومیت و اطلاق دارد و دلالتبخصوص بر این نظریه نمىتواند داشته باشد، بلکه مىتوان گفت آیات یاد شده صرفا بر نفى ارث از طریق سبب فاسد دلالت دارند (162) که آن هم با وجود ادله روایى در این مورد تخصیص خورده است.
ج: دیدگاه سوم: برابر این دیدگاه گفته مىشود مجوسیان از طریق نسب صحیح و فاسد و سبب صحیح ارث مىبرند ولى از جهتسبب فاسد ارث نمىبرند، فرضا چنانچه مرد مجوسى بمیرد و وارثش مادرش باشد که با او ازدواج کرده و فرزندى که حاصل این ازدواج است، در این حال منطبق با این قول گفته مىشود مادر از فرزند ارث مىبرد به نسبت مادرى، و فرزند مادر از آن مرد مجوسى ارث مىبرد به نسب فرزندى فاسد ولى مادر از آن مجوسى به سبب زوجیت ارث نمىبرد چه این که سبب فاسد است. (163)
گروهى از جمله فضل بن شاذان نیشابورى که شیخ طوسى او را از اصحاب امام هادىعلیهالسلام و امام حسن عسکرىعلیهالسلام ذکر کرده است، (164) شیخ صدوق (165) علامه در قواعد (166) فخرالمحققین، (167) محقق حلى (168) و شهیدین (169) این قول را اختیار و صحیح شمردهاند.
این قول در حقیقت دو حکم کلى را در بردارد یکى نفى توارث از جهتسبب فاسد و مبناى این حکم را همان عمومات آیات قرآنى مىدانند که ذکر گردید. (170) و دیگر اثبات ارث از جهت نسب فاسد، در تحلیل بر این حکم گفته مىشود نسبى که ناشى از شبهه حاصل مىگردد شرعا و منطبق با اطلاعات و عمومات ادله ارث صحیح است مثلا اگر کسى با خواهرش به خیال این که همسرش مىباشد نزدیکى نماید و در اثر آن کودکى متولد گردد شرعا آن کودک از مرد ارث مىبرد ولى حکم به تحقق عقد با خواهر در اثر شبهه نمىشود (171) طبق این تحلیل گفته مىشد نسب فاسد مطابق با عمومات و ادله ارث است ولى سبب فاسد را عمومات ادله جواز ارث شامل نمىگردد. (172)
البته ممکن است در جواب همین مطلب هم بیان گردد. روایات در این باب که برخى در مباحث قبلى ذکر گردید لالتبر این معنى نیز دارند که سبب فاسد را هم شامل شوند
قانون آئین دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب (در امور مدنی) ، درفروردین ماه سال جاری به تصویب رسید .اگرچه پاره ای ابهامات موجود را رفع نمود ، اما هنوز ابهامات و نقاط ضعف در آن مشهود می باشد که جای بحث دارد. ما در این مقال ، در صدد بیان نقاط ضعف و قوت آن نیستیم و فقط با اشاره به یکی از تأسیسات این قانون و مقایسه با قانون آ.د.م سابق ، سعی در یافتن راه حل قابل قبول به موجب این قانون نموده ایم . تأسیس مورد نظر استرداد دعوی از سوی خواهان میباشد که ضمن سه مبحث به این موضوع می پردازیم :
مبحث اول : مبانی حقوقی استرداد دعوی
مبحث دوم : بیان نظریات در این خصوص با توجه به قانون سابق
مبحث سوم : وضعیت استرداد دعوی در قانون آ.د.م دادگاه های عمومی انقلاب
مبحث اول : مبانی حقوقی استرداد دعوی
محاکمه و دادرسی مفهوم حقوقی شناخته شده ای دارد و اجمالا عبارت است از :« رسیدگی قضایی که به دنبال حدوث اختلاف (دعوی) بین اشخاص و طرح در مراجع قانون خاص صورت می گیرد با هدف ختم و فیصله دادن اختلاف موجود .» اگر چه در امور حسبی به دستور ماده 1 قانون امور حسبی اختلاف و نزاع از ارکان آنها نیست اما نظر به غالب امور و اراده خاص بر امور دعاوی دیگر ، در صدد نیستیم تعریف جامع و مانعی نسبت به دادرسی به عمل آوریم . وقتی دادخواست در دفتر ثبت عرایض . دفتر کل . ثبت شد ، تاریخ اقامه دعوی وفق ماده 49 قانون آ.د.م ـ که من بعد و جز در مواردمصرح منظوراز قانون ، قانون آئین دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب (در امور مدنی) مصوب 1379 می باشد ـ معلوم میگردد.از این زمان است که آثار مهمی بر عمل خواهان ، یعنی تقدیم دادخواست مترتب می شود که از آن جمله می توان :
1ـ تکلیف دادگاه به رسیدگی
2ـ تکلیف خوانده به پاسخ به دعوی
3ـ استحقاق خسارت تاخیر تادیه که در تبصره ماده 515 قانون در موارد قانونی قابل مطالبه دانسته شده است
4ـ انقطاع مرور زمان : البته دو مورد اخیر یعنی مرور زمان و خسارت تاخیر تادیه، در قانون ، یکی حذف و دیگری به اجمال برگزاری شده است ؛ لذا اثری از ماده 721 قانون آ.د.م سابق ، در قانون جدید دیده نمی شود که تاریخ خسارت تاخیر تادیه را تاریخ اقامه دعوی بداند. علاوه بر آثار مذکور، می توان از اثر خاص دیگری هم نام برد که کمتر در این میان و ذیل آثار دادخواست وارد شده است . به موجب این اثر یک وضعیت تاسیسی حادث می شود که اختیار اولیه خواهان را در چگونگی اقامه دعوی مقید می نماید و آزادی وی تا حدودی سلب می گردد.وقتی دادخواست مسیر طبیعی خود را طی میکند و جلسات دادرسی تشکیل شده و دستگاه قضایی را متوجه خودمینماید، دیگر نمی توان این حق را برای خواهان تصور نمود، که با عقب گردی سریع در هر زمان ، اقدامات دستگاه قضایی را بلا اثر نماید، گونه ای نظم عمومی قضایی و اداری در دل انسان می خلد و اجازه آزادی بی حد و حصر خواهان را نمی دهد و در نهادی آراسته از نظم و حکمت قرار داده وحرکت دراین مسیررا ساماندهی و نظم می بخشد چه مسیر حرکت ، رو به جلو باشد یا برگشت به حالت اول.با این عملکرد است که نظم حاکم بر تشکیلات دادرسی را به منصه ظهور می گذارد و به اهداف خود نایل می گردد. اینگونه است که خواهان ، هر زمانی نمی تواند با مسترد نمودن دعوی خود از یک سو،خوانده را در وضعیت انفعالی قرار دهد و ثبات معاملاتی او را بر هم بزند ونگران وضعیت های آینده نماید،از سوی دیگراشخاص ثالث رانمی توان در تردید قرار داد و وسیله مشروع برای رسیدن به مقصد نامشروع به کار گرفته شود واز همه مهمتر با اتلاف وقت مراجع قانونی وماموران آن ، نیروی فعال مفیدی که می تواند مثمر ثمر باشد وبا بسط آن درجای خود،نسبت به کاستن تعداد دعاوی وتسریع درمحاکمه موثر باشد به طرف بطالت سوق وفاصله رسیدن به حق راطولانی تر نماید .
اینها وعلل دیگر از این قبیل، دست به دست هم داده اند وبرقانونگذار تحمیل نموده اند که چارچوبی خاص برای انصراف خواهان از دعوی مشخص کند تا دردل آن ، جمع مصالح میسر شود واشتباه خواهان هم در ادامه مسیر ، جبران گردد بدون اینکه نهادی برای ارضاء خودخواهی خواهان گردد.
محبث دوم : بیان نظریات دراین خصوص با توجه به قانون سابق
سابقاً با توجه به متن ماده 298 قانون آ.د.م ، دربین حقوقدانان نسبت به دامنه وشمول ماده مذکور چنین تحلیل هایی موجود بودند اول : به موجب صدر ماده 298 استرداد دعوی یک مقطع خاصی دارد وبعد از حصول آن دیگر پذیرفته نیست زیرا مفهوم مخالف صدر ماده مذکور چنین بیان می کند : « اگر دادرسی به مرحله صدور حکم رسید، نمی توان دعوی را مستردکرد» قبل از این مرحله استرداد پذیرفته شده است، اما نه بدون قید وشرط ،بلکه بستگی دارد به اینکه مذاکرات طرفین ختم شده باشد یا خیر . درصورت اول جز با رضایت خوانده یا انصراف کلی خواهان از دعوی ، درخواست استرداد دعوی قابل پذیرش نبود ودرصورت دوم، مانعی برای استرداد درمیان نیست . دراین نظر، مرحله صدور حکم به مرحله ای اطلاق می شود که: «دادگاه هیچ گونه نیازی به وصول نظر یا پاسخی از خارج دادگاه ندارد » اما اگر دادگاه منتظر وصول نظر کارشناس وامثال آن ..... باشد، هنوز مجالی برای صدور حکم فراهم نشده واین مرحله تحقق نیاقته است . ختم مذاکرات اصحاب دعوی هم بدین معنی است که : «دادگاه نسبت به تمام ادعاها ودلایل ومدافعات طرفین رسیدگی نموده وازاین نظر اقدامی باقی نمانده است »گاهی این دومرحله منطبق برهم اند وگاهی دومرحله مجزا هستند . روشن است که درفرض انطباق، چون در هر حال به مرحله صدور حکم رسیده ایم ، استرداد دعوی ممکن نمی باشد ودرصورت عدم انطباق ، استردادممکن است ، ولی قید وشرط های قسمت اخیر ماده 298را لازم دارد . با ذکر مثال بهتر می توان تصور عملی این مراحل رامورد توجه قرار داد:
اگر خواهان نسبت به وجه التزامی که در قرارداد فی مابین خود وخوانده قرار داده اند ، در مثال دیگر چنانچه دعوی تخلیه ملک تجاری به دلیل نیاز شخصی اقامه شود ـ موضوع قانون روابط موجر ومستاجر مصوب 1356ـ پس ازرسیدگی به دلایل طرفین ، اگر دادگاه به این نتیجه رسید که حق باخواهان می باشد ونیاز شخصی وی محرز است ، آیا می تواند حکم به تخلیه ملک مذکور صادر کند؟ جواب منفی است . زیرا نیاز به نظر کارشناس برای تعیین میزان سرقفلی وفق بند 2 ماده 15 قانون روابط موجر ومستاجر دارد . بنابراین ،اگر چه مذاکرات اصحاب دعوی تمام شده ولی دادگاه هنوز وارد مرحله صدور حکم نشده است .بنابراین استرداد دعوی ممکن است ،ولی قسمت اخیر ماده 298 برآن حکمفرماست . یعنی یا خوانده راضی باشد یا خواهان به کلی از دعوی خود صرف نظر کند .
دوم : « مقصود از ختم مذاکرات طرفین همان محاکمه است .» ظاهر این عبارت ،یکسانی اعلام ختم دادرسی وختم مذاکرات طرفین
می باشد . اگر این معنی از ماده 298 مستفاد گردد، نتیجه ای مه نسبت به استرداد دعوی حاصل می شود، بدین صورت است که : تا زمان ختم دادرسی که بعد از مرحله صدور حکم می باشد ، می توان دعوی را مسترد نمود، لذا صدر ماده 298 ادرای مفهوم مخالفی که درنظر قبلی آمده بود ، نمی باشد .( بدین معنا که؛ بعد از مرحله صدور حکم اساساً هر گونه استردادی ممنوع باشد ) بلکه تامرحله صدور حکم وقبل از ختم دادرسی ـ بدون هیچ قید وشرطی ـ دعوی قابل استرداد می باشد .وبه دنبال آن قرار رد دعوی صادر می شود. ولی بعد از اعلام ختم دادرسی بازهم امکان استرداد دعوی وجود دارد ولی مشروط به رعایت قسمت دوم ماده 298.رضایت خوانده یا انصراف کلی خواهان از دعوی می باشد . اگر این نتایج از مفاد ماده 298به دست آید ، آنگونه که لازم است، نظم عمومی قضایی حفظ نخواهد شدو استرداد دعوی ، همیشه ممکن خواهد بود .مع ذلک ، یعد از ختم دادرسی شرایط خاصی لازم دارد . بعلاوه مفاد مواد 134 و134قانون آ.د.م سابق، که دلالت منطوق عبارات قانونگذار می باشد ،با این نتایج در تضاد می باشد ودلیل خاصی بر تخطی قانون از این حکم صریح در دست نیست .
مبحث سوم : وضعیت استرداد دعوی درقانون جدید
برای روشن شدن مفاد ماده 107 قانون باید منظور قانونگذار را از عبارت بند ب وج درمورد «تمام شدن دادرسی »و«ختم مذاکرات اصحاب دعوی » به دست آورد . وقتی دعوی خواهان به موجب دادخواست اقامه شد، چه مدت زمانی لازم است تابتوان گفت : دادرسی تمام شده است آیا اگر ماده نزاع واختلاف به عنوان رکن رکین دعوی پایان یابد به تبع آن ، دادرسی تمام شده است ؟ یابا حذف اختلاف ،دعوی منتفی است ، ولی دادرسی هنوز مفهوم وجودی دارد؟ برای پاسخ به این سوال ،توجه به تعریفی که درمورد دادرسی بیان شد می تواند مفید باشد. گفته شد : «دادرسی یا محاکمه عبارت است از نوعی رسیدگی قضایی که به دنبال حدوث بین دو طرف وطرح این اختلاف درمرجعی به نام دادگستری وبه منظور پایان دادن به اختلاف مذکور ،به عمل می آید».بنابراین غایب دادرسی ، ایان دادن به اختلاف است که به دنبال آن ، رای دادگاه درموضوع اختلاف ، روشن شده وابراز
می شود. بنابراین ، بین حادث شدن نزاع و حل این معضل از یکسو وپایان رسیدگی قضایی دادگاه یعنی دادرسی از سوی دیگر، ارتباط تنگاتنگی وجود دارد که یکی دیگری راهمراه خود دارد و وقتی به آخرین مرحله خود رسید باعث حذف دیگر می شود. بااین توضیح به نظر می رسد تمام شدن دادرسی درلسان قانون، به مفهوم پایان رسیدگی دادگاه است . ولواینکه تصمیم دادگاه ، ظهور خارجی پیدانکرده ودرقالب رای به طرفین ابلاغ نشده باشد زیرا انطباق ماهیت های حقوقی با قانون، از سوی خود قانون معین می شود وتحقیق نزاع که یکی ازارکان اصلی دعوی وبه دنبال آن دادرسی می باشد ،درنظر قانون ومجری آن یعنی قاضی تمام شده است واز جنبه ثبوتی تصمیم ،مرحله ای دیگر وجود ندارد وآنچه باقی مانده ومنصه ظهور رساندن رای دادگاه واثبات جنبه ثبوتی می باشد .
این وضعیت، چه درقانون سابق به موجب مواد 134و135 ودرقانون جدید به موجب ماده 295 که مقرر می دارد : «پس از اعلام ختم دادرسی ....» به نام ختم دادرسی معرفی شده است که نشان می دهد راه حل قانونی از نظر مقام قضایی رسیدگی کننده ، به دست آمده است ودرتطبیق با موضوع اختلاف، مواجه با مانعی نیست، دراین وضعیت است که قانون بیان می نماید : «قاضی دادگاه پس از اعلام ختم دادرسی ظرف یک هفته مکلف به انشای رای می باشد »( ماده 17قانون تشکیل دادگاه های عمومی وانقلاب )
با توضیح بالا، می توان عبارت : «مادام که دادرسی تمام نشده است» دربند ب ماده 107قانون رادوگونه تحلیل نمود .اول : منظور اعلام ختم دادرسی از سوی قاضی دادگاه است که به دنبال آن ظرف مدت یک هفته مکلف به انشا رای می باشد .دوم : منظور این است که از نظر قاضی دادگاه، موضوعی برای رسیدگی وتشخیص حکم دعوی وتطبیق موضوع با حکم باقی نمانده واگر اقدامی باقی است ، خارج از ماده نزاع و اختلاف در پرونده دادرسی می باشد . هر چند مرتبط با پرونده باشد. در مثالی که قبلا بیان شد، علی رغم صدور قرار کارشناسی برای تعیین سرقفلی ، چون اصل موضوع اختلاف تمام شده است و دادگاه به این نتیجه رسیده که خواهان ذی حق می باشد، لذا قرار کارشناسی مذکور هر چند مرتبط با پرونده می باشد ولی خارج از ماده نزاع و اختلاف است و اساس دعوی و به تبع آن دادرسی پایان یافته است. اگر نظر اخیر مورد قرار گیرد، مفاد ماده 107 قانون،تفاوت چندانی با نظر اول ارایه شده در زمان حکومت ماده 298 قانون سابق نخواهد داشت . زیرا مانند همان مرحله صدور حکم و ختم مذاکرات طرفین می باشد، با همان قید و شرط های قانونی . یعنی بند ب ماده 107 قانون معادل صدر ماده 298 است و بند ج ماده 107 قانون معادل قسمت دوم ماده 298 . اما در مورد تفسیر دیگر، که معادل اعلام ختم دادرسی از سوی قاضی دادگاه است، باید گفت معنای ماده 107 قانون به نحو بسیار متفاوتی تغییر می یابد . اگر تمام شدن دادرسی ، اینگونه ملحوظ نظر قرار گیرد، مطلقأ با مرحله ای که قبلا حاصل آمده و مرحله صدور حکم نام دارد، متفاوت خواهد بود. زیرا مرحله صدور حکم اگر به همان معنایی که « احتیاج به هیچ امری خارج از دادگاه نیست » مورد نظر قرار گیرد ، از حیث زمانی ، مقدم بر « ختم دادرسی به معنای اعلام آن از سوی قاضی دادگاه است.» اعلام ختم دادرسی در این تفسیر ، در مثال دعوی تخلیه ملک تجاری به لحاظ نیاز شخصی ، وقتی است که « نظر کارشناسی وصول گردد وپس از آن قاضی دادرسی را خاتمه می دهد» و به دنبال آن ظرف یک هفته رای صادر می کند. حال آنکه لت قبول تفسیر قبلی ، قبل از وصول نظر کارشناسی، دادرسی تمام شده بود. به نظر می رسد تفسیر دوم با ظاهر قانون منطبق باشد و متبادر از عبارت « تمام شدن دادرسی » هنگامی است که اقدامی برای دادگاه باقی نمانده باشد . زیرا صدور قرار کارشناسی و.... اگر چه مربوط به تشخیص اصل نزاع نیست ،اما درقلمرو دادرسی قرار دارد وبا توجه آن ، نمی توان گفت «دادرسی تمام شده است ».بعلاوه ذهن ، نوعی انصراف به طرف این تفسیر راقبول می کند تحلیل مقابل ، مبنی برتمام شدن اختلاف ، نوعی صعوبت ذهنی همراه دارد . بعلاوه به صرف حل شدن اختلاف روشن شدن موضوع برای قاضی دادگاه ، باز هم اطلاق تمام شدن دادرسی بدون دلیل است ، زیرا حوادثی ممکن است بعد از صدور قرارهای قرینه دادگاه رخ دهد وموضوع تمام شده درنظر قاضی دادگاه را، به نحو دیگر جلوه دهد ، به طوری که معلوم گردد حتی مساله اختلاف هنوز باقی است وصدور قرار قرینه به تنهایی ،دال برپایان اختلاف نمی باشد . عبارت : ختم مذاکرات اصحاب دعوی دربند ج ماده 107 قانون ، بدواٌ ممکن است اینگونه تفسیر گردد که ختم مذاکرات اصحاب دعوی معادل همان ختم دادرسی ومحاکمه است .
مویداتی که این تفسیر را توجیه می کند ، عبارتند از :
1ـ نحوه انشای 107 قانون، به گونه ای است که درظاهر خود، مراتب ومراحل استرداد را از استرداد دادخواست ودعوی به صورت 3بند بیان نموده است و شدت وحدت آنها را، مرحله به مرحله بازگو می کند . روشن است که تا اعلام ختم دادرسی ، هنوز جریان محاکمه ادامه دارد واین تداوم ، اعم است از اینکه اتخاذ تصمیم ، نیاز به امری خارج از دادگاه داشته باشد یا نداشته باشد مانند : برآورد کارشناس نسبت به سرقفلی بنابراین وقتی دربند ب دادرسی را تمام شده می داند ، دیگر نمی توان مفهوم ختم مذاکرات طرفین رابه معنایی حمل نمود که آن راتمام شدن رسیدگی نسبت به دلایل ودفاعیات طرفین می داند هرچند استعلامی خارج از دادگاه لازم باشد .
2ـ وقتی دربند ب صحبت از قرارداد رد دعوی شده است ، درحالی که شدت وحدت بند ج ازحیث ضمانت اجرای تصمیم دادگاه ، بیشتر از بند ب است ، بدین صورت که قرار سقوط دعوی درحکم ـ حکم ماهوی ـ است و مورد رضایت خوانده هم، بسیار نادر خواهد بود .
لذا می توان اظهار داشت که : بند ج متضمن امری نمایانتر وشدیدتر از بند ب نسبت به دادرسی است وبدین دلیل ، ضمانت اجرای شدیدتر ومحکمتری پیدا نموده است واین مورد با مقایسه بند ب ، جز ختم دادرسی نمی تواند امری دیگر باشد، امری که دادرسی راتمام نموده و خارج از بند ب ومشمول بند ج قرار داده است . توصیف دیگر غیر از انطباق ختم مذاکرات طرفین با ختم دادرسی ، موجب لغو حکم بند ج ونسبت دادن عمل لغو به قانونگذار می گردد که از نظر حقوقی قابل پذیرش نیست . زیرا وقتی ختم مذاکرات ، معادل رسیدگی به دلایل واظهارات طرفین است . اگر چه نیاز به امری خارج از دادگاه باشد ، (یعنی همان مفهوم ارایه شده درتفسیر قانون سابق که درقسمت اول مبحث اول بیان شد) روشن است که دربند ب هم جای می گیرد . زیرا به هر حال ، قبل از تمام شدن دادرسی آن ممکن است .
3ـ سابقاً مواد 134 و135 قانون آ.د.م ، اقدامی غیر از صدور حکم را از سوی دادگاه ، پس از اعلام ختم دادرسی ، ممنوع نموده بود. این صراحت ، درقانون جدید وارد نشده است وماده 529 قانون هم مواد قبلی را منسوخ اعلام نموده است . لذا اگر بند ب را تا قبل ازختم دادرسی بدانیم وبند ج راحمل بر ختم دادرسی نماییم، با ایرادات فوق مواجه نخواهیم شد، که چرا علی رغم تاکید قانون ، بعد از ختم دادرسی ، غیر از صدور حکم ، اقدامی دیگر به عمل آمده است . حتی قید نمودن عبارت : درصورت امکان درماده 295 قانون به نوعی دلالت بر امکان انجام اقداماتی غیر از صدور حکم نظیر اعمال بند ج ماده 107 قانون می نماید . اما این نظر قابل نقص و ایراد است . دلایل مشروحه ذیل می تواند ایرادات آن را بیان نماید و تفسیر قابل قبولی را ازآن متبلور کند .
1)گفته شد دربند ب عبارت : تمام شدن دادرسی به معنای اعلام ختم دادرسی از سوی قاضی دادگاه است . حال اگر عبارت ختم مذاکرات اصحاب دعوی هم ، معادل همان معنی باشد ، نتیجه ای که بدست می آید ، این است که عبارت : « ختم مذاکرات اصحاب دعوی »و « تمام شدن دادرسی » مفید یک معنی است ومانند دین وطلب که دو روی سکه اند . دراینجا هم منطبق برهم هستند . روشن است دراین صورت با چه تعارض آشکاری بین بند ب وج و ماده 107 قانون مواجه هستیم که زیبنده قانونگذار نیست .زیرا دربند ب ،استرداد ، بدون قید وشرط ودر بند ج ، مقید به شرایطی است .
2)همانگونه که درابتدای این اسطور آمد ، نظم حکم برنهاد حقوقی استرداد دعوی باعث شده است اعمال آن بی قید وشرط نباشد ومبناو حکمتی که اساس این نهاد را توجیه می کند اجازه تفسیر موسعی ، نظیر آنچه دربالا ذکر شده است را نمی دهد ، لذا مفاد قانون باید به نحوی تفسیر گردد که عملاً این سنگر محکم را از جلو خواهان دارای سوءنیت نتوان برداشت وراه بازی گرفتن دستگاه قضایی باز نشود.
2)اگر بتوان مفاد ماده 107 راطوری نفسیر نمود که معادل ماده 298 قانون سابق با همان قیود جلوه نماید وتعارضی را که احساس می شود،درتغییر عبارات قانون حاصل شده است ، برطرف نمود این نتیجه به دست می آید که همان منظور سابق درلباس جدید فراهم آمده و مسلم است راه حل سابق به اندازه کافی دارای توجیهات منطقی بود. البته این امر مانع از توجه به تغییرات قانونی نیست وهمانطور که خواهد آمد این تغییرات مورد توجه قرار گرفته اند .
4) احکام مقرر درموارد 134 و135 سابق ، خود را در قانون جدید، بیگانه احساس نمی کنند تابا استناد به خلاء آنها درقانون جدید، استرداد دعوی بعد از اعلام ختم دادرسی راهم پذیرفت .نه تنها این احکام منطبق بر اصول است ،ظاهر ماده 295 قانون هم دلالت کافی بر عدم انجام هر امری ،غیر از صدور رای ،به دنبال اعلام ختم دادرسی دارد . زیرا قانگذار درمقام بیان ، فقط صحبت از انشای رای می کند وانحصار درمقام بیان دلالت بر خصوصیت امر می کند . قید «در صورت امکان» هم دلالت برامکان ذهنی قاضی دادگاه از حیث آمادگی روانی واشراف بر محتویات پرونده جهت اصدار رای دارد . چرا که صدور رای متصمن بررسی دقیق پرونده می باشد واین امری است که قانونگذار برآن داشته تا با تعیین مهلت یک هفته ای ، برای صدور رای به قاضی دادگاه ، اجازه دهد ، نه اعطای مجوز برای اقدامی دیگر .
5) اگر با دقت به بندهای ب وج توجه شود ، می توان از آنها یک اصل کلی یک مفهوم مخالف که دارای اثر است وقیدو بندهایی براین مفهوم مخالف به دست آورد :
مقدمتاً ایرادی را که به موجب آن ، اگر ختم مذاکرات اصحاب دعوی راغیر از ختم دادرسی بدانیم ، انشای بند ج ماده 107 قانون متضمن امری لغو می باشد را اینگونه پاسخ می دهیم که : قانونگذار می تواند به نحو اجمالی و تفصیل واطلاق وتقیید سخن بگوید . دراین موارد است که مطلق حمل بر مقید می شود وکلام مجمل را با تفاصیل بیان شده روشن می نماییم .توجه به ماده 107قانون نشان می دهد که قانونگذار دربند ب این ماده با اعلام تمام شدن دادرسی یا به عبارت بهتر ختم دادرسی ،در مقام بیان یک اصل کلی است که سابقاً صدر ماده 298 (قانون سابق ) درمقام بیان آن بود وآن بدین صورت است که : تا اعلام ختم دادرسی ـ تمام شدن دادرسی درلسان قانون ـ می توان دعوی را مسترد نمود ودراین صورت علی الاصول قرار رد دعوی صادر می شود.
اما این اصل دارای یک مفهوم مخالف است که از نظر اصولی اگر مفهوم ، غایب یا شرط تلقی شود درهر دوحالت حجت (دلیل) محسوب است . مفهوم مورد اشاره بدین صورت است که وقتی دادرسی ختم شد، به هیچ عنوان استرداد دعوی قابلیت پذیرش واستماع را ندارد .هر چند رضایت خوانده ویا انصراف کلی خواهان از دعوی را داشته باشیم . درعین حال که قبل از ختم دادرسی استرداد مسموع است ، اما این منافات ندارد با اینکه حتی دراین میان ،قید وشرطی برای استرداد دعوی بعد از مراحل خاص مورد نظر قانونگذار وجود داشته باشد. نظیر مرحله ختم مذاکرات اصحاب دعوی که مرحله ای از ختم دارسی است ،لذا اصل اولیه عبارت است از اینکه : تا زمان اعلام دادرسی استرداد دعوی ممکن است واصولاً هم قراررد دعوی صادر می شود .
بعد از این وضعیت، استرداد دعوی تحت هیچ شرایطی قابلیت استماع را نخواهد داشت . استرداد در موقعی که قابلیت استماع را دارد هم مضمون از شرایط قانونی خاص نیست واین شرایط، برای مرحله بعد از ختم مذاکرات اصحاب دعوی می باشد که همان مفهوم سابق درماده 298 رامبنی بر بررسی تمام دلایل و دفاعیات اصحاب دعوی خواهد داشت .
قبل از این مرحله (مرحله ختم مذاکرات اصحاب دعوی ) استرداد دعوی تابع هیچگونه قیدو شرطی نیست وبه دنبال آن هم دادگاه اقدام به صدور قرار رد دعوی می نماید .
*اگر توجه داشته باشیم که 1ـ بعد از ختم مذاکرات نسبت به خوانده قرار رد دعوی صادر می شود 2ـ قبل از ختم مذاکرات اصحاب دعوی هم دادگاه قرار رد دعوی صادر می نماید فقط درصورت صرف نظر کردن خواهان از دعوی خودبه طورکلی ، قرار سقوط دعوی صادر می شود، اعتبار اصل بیان شده دربند ب ماده 107 قانون ، بهتر آشکار می شود . نتیجه این است که دادگاه اصولاٌ در قالب قرار رد ظاهر می شود مگر اینکه خلاف آن ثابت شود.از مقایسه مواد 298 سابق و107 لاحق چنین مستفاد می گردد که : سابقاً اگر دادگاه به مرحله صدور حکم می رسید ، اصولاٌ استرداد دعوی به هیچ وجه ممکن نبوده است ولی درقانون جدید حتی پس از مرحله صدور حکم تازمانی که ختم دادرسی از سوی قاضی دادگاه اعلام نشده باشد باز هم استرداد ممکن است .هر چند شرایطی لازم دارد .
مساله :
درفرض تعدد خواندگان اگر مذاکرات اصحاب دعوی خاتمه یافته باشد وبعض از خواندگان ، راضی به در خواست استرداد خواهان باشند وجمعی دیگر موافق نباشد ، آیا امکان استرداد دعوی وجود دارد یا خیر؟
جواب : به نظر می رسد بایستی بین دعاوی که قابلیت تفکیک وتجزیه را دارند ، با آنهایی که این قابلیت رافاقد می باشند ، قایل به تفاوت بود. درمورد اول، مانعی برای استرداد دعوی نسبت به خواندگان موافق وجود ندارد . به عنوان مثال در دعوی مطالبه وجه سفته ، چنانچه متعهدان سفته چهار نفر باشند ، هر چند مسئولیت تضامنی دارند ولی با رضایت دونفر از آنها بعد از ختم مذاکرات ، استرداد به آسانی قابل تصور است . در این مورد دادگاه نسبت به موافقین اقدام به صدور قرار رد دعوی می نماید ونسبت به مخالفین رسیدگی را ادامه می دهد ؛ بدون اینکه تجزیه دعوی، مانع رسیدگی باشد . اما درموردی که دعوی قابلیت تجزیه را ندارد ،به نظر می رسد درخواست استرداد قالیت پذیرش را ندارد . به عنوان مثال در دعوی اعلام حق ارتفاق درملک مشاع که متعلق به چهار نفر می باشد ،دراین مورد روشن است که صدور حکم مبنی براعلام حق ارتفاق خواهان نسبت به یکی از خواندگان ، واجد اثر نسبت به دیگران هم می باشد .دلیل این منع بدین صورت است که : می دانیم یکی از موارد عدم قابلیت استماع دعوی ، موردی است که طرح آن موافق قانون نباشد . مثلاً درهمین مورد اگر دعوی از ابتدا به طرفیت بعضی از شرکا اقامه می شد ، چون دعوی مطروحه مستقیماً به حق آنهامرتبط می شود، مسلم است که قابلیت استماع از سوی دادگاه را نخواهد داشت ومی بایست پس از صدور قرار عدم استماع ، با اقامه دعوی مجدد وتجمیع شرکاء آنها را طرف خطاب قرارداد. حال به عنوان قاعده می توان گفت : «دعوی درمرحله طرح لزوماً باید علیه فرد یا افراد به خصوص اقامه گردد، درمرحله بقاء وثبوت هم این افراد باید حاضر بوده وحتی فوت آنها مانع این حکم نیست ، مگر اینکه وارث ، یکی دیگر از خواندگان هم عرض باشد » بنابراین یا در این فرض یا قبول استرداد دعوی ،نسبت به آنچه خواهان درخواست نمود، قرار رد دعوی ، نسبت به بقیه دعوی قرار عدم استماع آن صادر می شود . یا عنایتی به درخواست خواهان نمی شود، که وجه اول خلاف اصول است ونتیجه ای ناخواسته بر خواهان تحمیل می کند وبعلاوه انتظارات قانونی رادر مورد نهادینه کردن استرداد دعوی برآورده نمی کند . بنابراین ، دراین مورد نمی توان با رضایت بعضی از خواندگان ، استرداد دعوی را نسبت به آنها پذیرفت .
۱- تعریف قرارداد کار قرارداد کارعبارت است از قراردادی کتبی یا شفاهی که به موجب آن کارگر در قبال دریافت حقالسعی کاری رابرای مدت موقت یا مدت غیرموقت برای کارفرما انجام میدهد. در کارهایی که طبیعت آنها جنبه مستمر دارد درصورتی که مدتی درقرارداد ذکرنشود، قرارداد دائمی تلقی میشود، شروط مذکوردر قرارداد کار و یا تغییرات بعدی آن در صورتی نافذ خواهد بود که برای کارگر مزایایی کمتر از امتیازات مقرر درقانون کار منظور ننماید. ۲- ویژگیهای قرارداد کار برای صحت قرارداد کار در زمان انعقادقرارداد رعایت شرایط ذیل الزامی است: مشروعیت مورد قرارداد معین بودن موضوع قرارداد عدم ممنوعیت قانونی و شرعی طرفین در تصرف اموال یا انجام کار مورد نظر لازم به ذکراست اصل بر صحت کلیه قراردادهای کار است مگر آنکه بطلان آنها در مراجع ذیصلاح به اثبات رسد. قرارداد کار علاوه بر مشخصات دقیق طرفین باید حاوی موارد ذیل باشد: نوع کار یا حرفه یا وظیفه ای که کارگر باید به آن اشتغال یابد حقوق یا مزد مبنا و لواحق آن ساعات کار، تعطیلات و مرخصی ها محل انجام کار تاریخ انعقاد قرارداد کار مدت قرارداد، چنانچه کاربرای مدت معین باشد موارد دیگری که عرف و عادت شغل یا محل ایجاب نماید در مواردی که قرارداد کتبی باشد قرارداد در ۴ نسخه تنظیم میگردد که یک نسخه از آن به اداره کار محل و یک نسخه نزد کارگر و یک نسخه نزد کارفرما و نسخه دیگر در اختیار شورای اسلامی کار و درکارگاههائیکه فاقد شورا هستند در اختیار نماینده کارگر قرار میگیرد. ۳- دوره آزمایشی طرفین با توافق یکدیگر میتوانند مدتی را به نام دوره آزمایشی کار تعیین نمایند. در خلال این دوره هر یک از طرفین حق دارد بدون اخطار قبلی و بی آنکه الزام به پرداخت خسارت داشته باشد، رابطه کار را قطع نماید. درصورتی که قطع رابطه کار از طرف کارفرما باشد وی ملزم به پرداخت حقوق تمام دوره آزمایشی خواهد بود و چنانچه کارگر رابطه کار را قطع نماید کارگر فقط مستحق دریافت حقوق مدت انجام کار خواهدبود. مدت دوره آزمایشی باید در قرارداد کار مشخص شود. حداکثر این مدت برای کارگران ساده و نیمه ماهر یک ماه و برای کارگران ماهر و دارای تخصص سطح بالاسه ماه میباشد. ۴- قراردادهای کارمزدی کارمزد عبارت است از مزدی که بابت انجام مقدار کاری مشخص که از نظر کمی قابل اندازه گیری یا شمارش باشد به ازای هر واحدکار تعیین و پرداخت می شود. کارمزد برحسب آنکه حاصل کار موردنظر مربوط به یک نفر یا یک گروه مشخصی از کارگران یا مجموعه کارگران کارگاه باشد به ترتیب به صورت کارمزد انفرادی، کارمزد گروهی و کارمزدجمعی تعیین میگردد. در نظام کارمزد گروهی و جمعی باید علاوه برشغل هر یک ازکارگران، سهم هر یک درمیزان فعالیت و کارمزد متعلقه از قبل مشخص گردد و موضوع موردقبول کارگران باشد. قرارداد کارمزدی برحسب آنکه اولین واحد یا قطعه، ملاک محاسبه کارمزد قرار گیرد ساده و چنانچه برای مازاد بر تعدادمشخص باشد ترکیبی است. در صورت ترکیبی بودن، نرخ کارمزد تعیین شده نباید کمتر از جمع مزدثابت تقسیم بر تعداد کاری که مزدثابت بابت آن تعیین شده است باشد. درصورت توقف کار به واسطه قوای قهریه یا حوادث غیرقابل پیشبینی که وقوع آن از اراده طرفین خارج باشد مقررات ماده ۱۵ قانون کار اجراء خواهدشد. ولی هر گاه عوامل توقف کاربرای کارفرما قابل پیش بینی بوده و خارج از اختیار کارگر باشد، کارفرما علاوه بر مزد ثابت (در مورد قرارداد کار ترکیبی) مکلف به پرداخت مزد مدت توقف کار به ماخذ متوسط کارمزد آخرین ماه کارکرد کارگر خواهد بود. در صورت بروز اختلاف، تشخیص موراد فوق با وزارت کار و امور اجتماعی است. ۴-۱- نحوه محاسبه حقوق و مزایا قراردادهای کارمزدی مجموع مزد کارمزدی که براساس آئین نامه به کارگر پرداخت می شود نباید کمتر ازحداقل مزد قانونی به نسبت ساعات عادی کار باشد. ارجاع کار اضافی به کارگران کارمزدی علاوه بر ساعات عادی کار و نیز کار نوبتی و کار در شب برای آنان تابع مقررات قانون کار است. ماخذ محاسبه فوق العاده نوبت کار یا شبکاری کارگران کارمزد نرخ کارمزد آنهاست. چنانچه بجای روز جمعه روز دیگری به عنوان تعطیل هفتگی توافق شده باشد نرخ کارمزد و نیز مزد ثابت (در مورد قرارداد کار ترکیبی) در روز جمعه ۴۰% اضافه میشود. نحوه محاسبه مزد روزهای تعطیل و جمعه و روزهای تعطیل رسمی و مرخصی کارگران کارمزد تابع ماده ۴۳ قانون کار میباشد. هر گاه قرارداد کارمزدی به صورت پاره وقت (کمتر از حداکثر ساعات قانونی کار) باشد، مزایای رفاهی انگیزهای به نسبت ساعات کار مورد قرارداد و به ماخذ ساعات کار قانونی محاسبه و پرداخت میشود. ماخذ محاسبه مزد، حقوق، حق سنوات و خسارات و مزایای پایان کار موضوع مواد ۱۸ ، ۲۰ ، ۲۷ ، ۲۹ ، ۳۱ ، ۳۲ قانون کار در مورد کارگران کارمزد، میانگین مجموع پرداختی ها در آخرین ۹۰ روز کارکرد کارگر است. در صورتی که به موجب عرف و رویه دیگری در کارگاه مزد و مزایایی بیش از آنچه دراین آئین نامه مقرر شده است جاری باشد، عرف و رویه مذکور برای کارگران مشمول و همچنین کارگرانی که بعداً به صورت کارمزدی درکارگاه استخدام میشوند جاری است. تغییر نظام کارمزدی به سایر نظامهای مزدی یا بالعکس در مورد تمام یا قسمتی ازکارکنان در کارگاه بایستی پس از تائید شورای اسلامی کار یا انجمن صنفی و یا نمایندگان قانونی کارگران کارگاه به تصویب وزارت کار و امور اجتماعی برسد. ۵- قراردادهای مزدساعتی مزدساعتی مزدی است که بابت ساعاتی که وقت کارگر در اختیار کارفرماست محاسبه و پرداخت میشود. درقراردادهای مزدساعتی، نوع کار(صرف نظر از مقدار و میزان آن) و نیز ساعات کار در روز یا هفته یا ماه مشخص میگردد. اعمال نظام مزد ساعتی در موارد ذیل مجاز است: متصدیان حمل و نقل کالا و مسافر کارگران مطبهای خصوصی پزشکان، کلینکیهای پزشکی و پیراپزشکی، دامپزشکی و نظایر آنها در صورتی که مدت فعالیت آنها کمتر از حداکثر ساعات قانونی کار در شبانه روز باشد. مشاغل غیرتمام وقت در زمینه های مشاوره و نظایر آنها مشاغل مربوط به نگهداری و مراقبت از اموال، تاسیسات و ساختمان و حیوانات به شرطی که ساعات کار کمتر از حداکثر ساعات قانونی کار در شبانه روز باشد. مشاغل آموزشی و پژوهشی البته ذکر مشاغل فوق مانع از اعمال سایر نظامهای مزدی در فعالیتهای مذکور نخواهد بود اما استفاده از نظام مزد ساعتی جز در موراد معوقه فوق موکول به اخذ موافقت وزارت کار و امور اجتماعی است. ۵-۱- محاسبه حقوق ومزایا قراردادهای مزدساعتی در نظام مزد ساعتی، کارفرما مکلف است علاوه بر مزد ثابت، مزایای رفاهی از قبیل حق مسکن، حق خوار بار و کمک عائله مندی را به نسبت ساعات کار محاسبه و به کارگر پرداخت نماید. مزد کارگرانی که مشمول نظام مزد ساعتی میباشند به تناسب ساعات کار عادی کار در شبانه روز نباید کمتر از مزد مشاغل مشابه در نظام روزمزدی باشد. در کارگاههایی که فعالیت آنها جنبه استمرار دارد یا به صورت فصلی فعالیت می کنند کارگران مشمول مزدساعتی حق استفاده از مرخصی و تعطیلات رسمی با استفاده ازمزد را دارند. هر گاه نوع کار طوری باشد که تعداد ساعات کار عادی و مجموع مزد هر روز مساوی باشند مزد مذکور معادل روزهای کار است در غیر این صورت ماخذ محاسبه، میانگین مزد ساعتی کارگر در روزهای آخرین ماه کارکرد وی خواهد بود. مبلغ پرداختی به هرحال نباید کمتر از حداقل مزد قانونی باشد. ماخذ محاسبه مزد، حقوق، حق سنوات و خسارات و مزایای پایان کار موضوع مواد ۱۸ و ۲۰ و ۲۷ و ۲۹ و ۳۱ و ۳۲ قانون کار در مورد کارگران مشمول نظام مزدساعتی، میانگین مجموع پرداختی ها در آخرین ۹۰ روز کارکرد کارگر است. در کارگاههائی که دارای عرف و رویه خاص در مورد مزد ساعتی میباشند در صورتی که بر اساس عرف و رویه موجود مزد و مزایایی بیش از ضوابط مقرر در این آئین نامه به کارکنان مشمول پرداخت نمایند عرف و رویه موجود مزد و مزایای بیش از ضوابط مقرر در این آئین نامه به کارکنان مشمول پرداخت نمایند عرف و رویه مذکور مناط اعتباراست. تغییر نظام مزد ساعتی به سایر نظامهای مزدی در اجرای ماده ۲۶ قانون کار با موافقت کارکنان مشمول و تائید وزارت کار و اموراجتماعی امکان پذیراست. ۶- قراردادهای کارمزد ساعتی کارمزد ساعتی مزدی است که در مقابل انجام کار مشخص در زمان مشخص پرداخت میشود. در قرارداد کارمزد ساعتی باید میزان و مقدار کار متناسب با زمان مشخص باشد. کارمزد ساعتی برحسب آنکه حاصل کار مورد نظر مربوط به یک نفر یا گروه مشخصی از کارگران یا مجموعه کارگران کارگاه باشد به ترتیب به صورت کارمزد ساعتی انفرادی، کارمزد ساعتی گروهی و کارمزد ساعتی جمعی تعیین میگردد. در نظام کارمزد ساعتی گروهی و جمعی باید علاوه بر شغل هر یک از کارگران، سهم هر یک در میزان فعالیت و کارمزد ساعتی متعلقه ازقبل مشخص گردد و موضوع موردقبول کارگران باشد. مشاغل قابل شمول در نظام کارمزد ساعتی نوعاً مشاغلی هستند که استاندارد زمان انجام کار توسط ابزار و یا دستگاه مورد استفاده از قبل مشخص شده یاقابل مشخص شدن باشند. استفاده از نظام کارمزد ساعتی در کارگاههایی که فعالیت آنها جنبه مستمر دارد و یا به صورت فصلی یا در مقاطع زمانی خاص فعالیت ندارند موکول به اخذ موافقت اداره کار و اموراجتماعی محل است. فعالیتهایی که توسط صاحبان حرفه، پیشه و مشاغل آزاد مستقیماً به مصرف کننده عرضه میشود و در مدت معین و محدود انجام میگیرند مشمول مقررات کارمزد ساعتی نمیباشند (مانندمعلمین خصوصی که بطور پاره وقت و غیر مستمرانجام وظیفه مینمایند). ۶-۱- نحوه محاسبه حقوق ومزایا قراردادهای کارمزد ساعتی مزد کارگرانی که مشمول نظام کارمزد ساعتی نمیباشند به تناسب ساعات عادی کار شبانه روز نباید کمتر از مزد مشاغل در نظام روزمزدی باشد. درکارگاههایی که فعالیت آنها جنبه مستمر دارد و یا به صورت فصلی کار می کنند کارگران مشمول کارمزد ساعتی حق استفاده از مرخصی و تعطیلات با استفاده از مزد را دارند. هرگاه نوع کار طوری باشد که تعداد ساعات کار عادی و مجموع کارمزد هر روز مساوی باشند مزدایام مذکور معادل کارمزد روزهای کار است. در غیراین صورت ماخذ محاسبه میانگین کارمزد ساعتی کارگر در روزهای کارآخرین ماه کارخواهد بود. ماخذ محاسبه مزد، حقوق، حق سنوات و خسارات و مزایای پایان کار موضوع پایان کار موضوع مواد ۱۸ ، ۲۰ ، ۲۷ ، ۲۹ ، ۳۱ ، ۳۲ قانون کار در مورد کارگران مشمول کارمزد ساعتی میباشند. درصورتی که بر اساس عرف و رویه موجود مزد و مزایایی بیش از ضوابط مقرر در این آئین نامه به کارکنان مشمول پرداخت میشود، عرف و رویه مذکور معتبر خواهد بود. تغییر نظام کارمزد ساعتی به سایر نظامهای مزد در اجرای ماده ۲۶ قانون کار با موافقت کارکنان مشمول و تائید وزارت کار و امور اجتماعی امکان پذیراست. سایر مقررات کار و ضوابط و مقررات قانون کار ناظر به کارگران که در بالا به آن اشارهای نشد، در مورد کارگران مشمول نظام کارمزدی، مزدساعتی و کارمزد ساعتی نیزحاکم است.
موضوع مجازات اعدام مجازات «اعدام» ابزار مشترک و معمول مجازات در طول تاریخ بوده است.[۶] بهموجب مطالب مرکز اطلاعات مجازات اعدام، « اولین مقررات وضع شده در خصوص مجازات اعدام به قرن هیجده قبل از میلاد مسیح در مجموعه قوانین پادشاه بابل یعنی حمورابی بازگشت پیدا میکند که مجازات اعدام را برای ۲۵ جرم مختلف تدوین کرد. همچنین مجازات اعدام بخشی از «مجموعه قوانین هی¬تیت»* در قرن چهارده پیش از میلاد، «مجموعه قوانین دِراکُنیین آتِن»** در قرن هفده قبل از میلاد، که مجازات اعدام را تنها مجازات برای تمامی جرائم مقرر کرده بود، و در قرن پنجم پیش از میلاد قانون رومی الواح دوازدهگانه را تشکیل می¬داد».[۷] به هر حال اخیراً مخالفان مجازات اعدام موفق به متوقف کردن آن در بسیاری از کشورها و همچنین موفق به ارتقاء این ممنوعیت در صحنه بینالمللی ازجمله در رهنمودی که برای «جوامع متمدن» است، شدهاند. برای مثال بند (۲) ماده ۶ میثاق بینالمللی حقوق بشر سازمان ملل متحد در خصوص حقوق مدنی و سیاسی که در ۲۳ مارس ۱۹۷۶ به تصویب رسیده است، بیان میدارد: «در کشورهایی که مجازات اعدام لغو نشده است صدور حکم اعدام جایز نیست مگر در مورد مهمترین جرائم طبق قانون لازمالاجرا در زمان ارتکاب جنایت که آنهم نباید با مقررات این میثاق و کنوانسیون راجعبه جلوگیری و مجازات جرم نسلکشی (ژنوسید) منافات داشته باشد. اجرای این مجازات جایز نیست مگر بهموجب حکم قطعی صادره از دادگاه صالح». مجازات اعدام غالباً در زمینههای متعددی که به مهمترین آنها در زیر اشاره میشود مورد چالش و مخالفت قرار گرفته است. ۱ـ مجازات اعدام مانع انجام جرم نمیشود؛ ۲ـ مجازات اعدام رفتار بدی را القاء میکند؛ ۳ـ مجازات اعدام هزینه دارد؛ ۴ـ مجازات اعدام مجازاتی خشن و غیرمعمول است؛ ۵ـ مجازات اعدام بهطور تساوی اعمال نمیشود؛ ۶ـ در این مجازات خطر اعدام شخص بیگناه وجود دارد. بررسی مجازات اعدام عامل بازدارندگی: مخالفان مجازات اعدام به این نکته اشاره میکنند که هنوز ثابت نشده است که انجام این مجازات سبب جلوگیری از جرم میشود. «کسانی که مخالف مجازات اعدام هستند معتقدند که آن هیچ ارزش بازدارندگی نداشته بلکه آن یک عمل وحشیانه را در یک جامعه متمدن تشکیل میدهد».[۸] کِلی زیگلِر این¬چنین استدلال مینماید که «این مطلب ثابت شده است که مجازات اعدام آنگونه اثر قوی را که برای آن ایجاد گردیده تا اثر بازدارندگی داشته باشد، ندارد».[۹] بنابراین آیا مجازات اعدام یک بازدارنده موثر برای یک جرم خشونت بار به حساب میآید؟ آقای روبرت دبلیو لی، حداقل در یک زمینه مهم، اینگونه اظهار میدارد: «بدون هیچگونه بحثی، این مسئله نمیتواند مورد اعتراض قرار گیرد که یک قاتل هنگامی که اعدام میشود، برای همیشه از کشتن دوباره ]شخصی دیگر[ بازداشته میشود. اما به هر حال اثر بازدارندگی و ترسیدن برای دیگران به مقدار زیاد بستگی به این دارد که با چه سرعت و اطمینانی مجازات اعمال میگردد.»[۱۰] هرگونه مجازاتی از جمله اعدام، اگر چنانچه احساس گردد بهعنوان یک بلوف است، معنا و اثر بازدارندگی خود را از دست میدهد و بنابراین در نظر مجرمین بهعنوان یک ببرکاغذی تلقی می¬گردد. برای مثال در ایالات متحده امریکا، در راستای فرجام¬خواهی¬های بیپایان و اطالهدادرسی، مجازات اعدام بیمعنا شده و توسط همان گروهی که خواستار لغو آن هستند، بهجهت اینکه اثر بازدارندگی ندارد، بیاثر تلقی میشود. کسی ممکن است اینگونه استدلال نماید که هرگونه مجازاتی خواه حبس و زندانی شدن باشد خواه مجازات مالی (جریمه)یا اعدام، درصورتیکه بهطور موثر و جدی اعمال گردد، اثر بازدارندگی موثر خواهد داشت. برای مثال: در بهار سال ۱۹۹۴ یک جوان امریکایی به نام مایکل فی (Michael Fay) با خانوادهاش در سنگاپور زندگی میکرد. او به آسیب رساندن و خرابکاری به خودروها متهم گردید. وی ادعا میکرد که پلیس سنگاپور او را مجبور نمود که به خرابکاری اقرار نماید. اما به هر حال بهموجب قانون و عرف سنگاپور او به چهار ماه زندان و شش ضربه شلاق با ترکه «راتان» محکوم گردید. این نوع شلاق بهسرعت پوست را خراش میدهد و سبب درد شدید در شخص شلاق خورده شده و او را به حالت شوک میبرد. سنگاپوریها، با ارزش نهادن به نظم عمومی در راستای حمایت از آزادیهای مدنی، معتقدند که طبیعت سخت مجازات مردم را از ارتکاب به جرائم بازمیدارد. در نتیجه، خرابکاری و آسیبرسانی در سنگاپور خیلی کم اتفاق می¬افتد. در نهایت رئیس جمهور بیل کلینتون از مقامات سنگاپور درخواست نمود تا شدت مجازات را کاهش دهند و آنها مجازات شش شلاق را به چهار کاهش دادند. «مایکل فی» پس از تحمل مجازات به کشورش بازگشت.[۱۱] نهایتاً اینکه هیچکس اذعان ندارد که هدف عمده مجازات اعدام، بازدارندگی است. حامیان مجازات اعدام از جمله مسلمانان معتقدند کسانی که قربانیان بیگناه را میکشند مستحق مردن هستند. این مجازات درست و عادلانه است. «ربرت دبلیو، لی» این چنین بیان میدارد: «بازدارندگی هرگز نباید بهعنوان دلیل اولیه برای اجرای مجازات اعدام تلقی گردد. این مسئله هم غیراخلاقی و هم غیرعادلانه است که یک شخص صرفاً بهعنوان اینکه عبرتی برای دیگران باشد مجازات شود. ملاحظه اساسی و عمده باید چنین باشد که آیا مجرم مستحق چنین مجازاتی است؟ اگر نیست، نباید اجرا گردد، فارغ از اینکه چه اثر بازدارندگی ممکن است داشته باشد. مضافاً اینکه در صورت جایگزینی موضوع «بازدارندگی» بهجای «عدالت» بهعنوان مبنای مجازات کیفری، مسئله تقصیر یا بیگناهی متهم بهکلی مسئله بیربطی است. بازدارندگی میتواند با اعدام یک شخص بیگناه بهعنوان یک شخص مقصر موثر واقع گردد. اگر اجرای مجازات نسبت به یک شخص که جرم را انجام داده است و باعث بازدارندگی و ترس شخص دیگری گردد، خوب است. با چنین نتیجهای باید معتقد بود که [بازدارندگی] بهعنوان امتیازی است که عدالت اعمال گردد، نه بهعنوان دلیلی برای مجازات. ملاحظه قطعی باید چنین باشد که آیا متهم به مجازات [شایستهای] رسیده است؟[۱۲] اِعمال رفتار بد: مخالفان مجازات اعدام می¬گویند که اگر حکومت بهعنوان مثال و نمونهای است که بیانگر رفتار شایستهای است، هنگامی¬که زندانی کردن بهسادگی میتواند جامعه را حفظ نماید، آیا دلیلی برای اعمال مجازات اعدام وجود دارد. زیگلر مینویسد: «جامعه به این نیاز دارد که ببیند خشونت نمیتواند با خشونت بیشتر جبران گردد. حکومت ]در واقع با کشتن مجرم[ به شهروندانِ خود میآموزد که کشتن قابلقبول و قابلتوجیه نیست مگر اینکه توسط حکومت انجام پذیرد. روش عملکرد اجتماعی «عمل کن براساس آنچه من میگویم نه آنچه من عمل میکنم» روش موثری نیست».[۱۳] مسئله این است که چه کسی حق دارد مجرمین را در یک جامعه به مجازات برساند؟ آیا دولت یا هر شخص زمینی دیگر حق یا اختیار (قدرت) دارد که مداخله نماید و از طرف شخص قربانی اعمال بخشش کند؟ در اعتقادات مذهبی (مذهب اسلام و مسیحیت) مسئول¬ترین مراجعی که میتوانند رحمت و بخشش را اعمال نمایند یکی خداوند است و دیگری شخصی که قربانی آن بیعدالتی شده است. در خصوص قتل، تا جایی که به این زندگی دنیایی مربوط میشود، مقتول دیگر وجود ندارد که این بخشش را اعمال نماید. آیا پس این حق جامعه بهطورکلی و بهویژه دولت نیست که از طرف قربانی بیگناه تصمیم بگیرد؟ و اگر اکثریت افراد یک جامعه احساس نمایند که مجازاتی بایسته و قوی برای جنایاتی فجیع یعنی ـ نفس در برابر نفس ـ است، بنابراین آیا مجازات اعدام بایستی اعمال گردد؟ بهنظر میرسد که تنها مجازات زندان برای شخصی که افراد زیادی را به قتل رسانده یا مرتکب تجاوز به عنف شده و سپس آنها را به قتل رسانده در مقایسه با خساراتی که به جامعه و قربانیان وارد شده است، ناعادلانه باشد. برای مثال «توماس دی» در خصوص بسیاری از موارد در ایالات متحده امریکا این چنین مینویسد: «مجازات حبس ابد تحت جریان سیاستهای آزادی زودرس (بخشودگی¬ها) و آزادیهای مشروط در بسیاری از ایالتها، در واقع بهمعنی حبس کمتر از ده سال است. قاتلین محکومیت یافته آزاد شدهاند و بعضاً مجدداً مرتکب قتل شده¬اند».[۱۴] مجازات اعدام یک بیان مناسبی از مجازات استحقاقی است که در عبارت کتاب مقدس (مسیحیان) تحت عنوان چشم در برابر چشم انعکاس یافته است. [۱۵] بنابراین اشخاصی که مرتکب جنایات شنیع میشوند، استحقاق این را دارند که در برابر آزاری که آنان به دیگران رساندهاند جان خود را از دست بدهند. مخالفان (مجازات اعدام) اکثراً می¬پذیرند که حق بنیادین اخلاقی و حقوقی جامعه این است که انسانها اعدام شوند اما معتقدند و اصرار می¬ورزند که یک سیاست رحمت و عشق یک بیان عالی¬تری از تمدن را ارائه میدهد و آن بسیار مطابق با ایده¬آلهای مذهبی و اخلاقی است.[۱۶] اکثر مردم در بسیاری از جوامع، مجازات مرگ را بهعنوان یک مجازات کیفری مناسب و ضروری تلقی میکنند. اهداف اجتماعی مجازات اعدام که مبتنی بر «استحقاق» و «بازدارندگی» است، اعمال مجازات مرگ را توجیه میکند. این مجازات آخرین بیان و اظهار معنیداری از خشونت اخلاقی یک جامعه در برابر رفتار مجرمانه خاص است. اعدام هزینه دارد: علاوه بر این، بهموجب نظر مخالفان که مجازات اعدام هزینه دارد ـحتی گرانتر از حبس ابد ـ دقیقاً به این علت است که حکومت باید هر تلاشی را اعمال کند تا مطمئن شود که شخصی بیگناه اعدام نشود. در هر صورت موافقان مجازات اعدام معتقدند که مجازات مرگ مجرمان را میترساند و اینکه جامعه نباید با نگهداری از مجرمان شرور در زندان برای ابد یا مدت طولانی از لحاظ مالی متحمل هزینه گردد.[۱۷] غیرمعمول و خشونتبار بودن مجازات اعدام: مخالفانِ مجازات اعدام معتقدند که مجازات مرگ فینفسه غیرمعمول و خشونتآمیز است. موافقانِ مجازات مرگ استدلال میکنند که در طول تاریخ «غیرمعمول بودن و خشونتبار بودن» به مجازاتهایی اشاره داشته است که سخت¬تر از آن جرائم بوده¬اند ـ عبارت مذکور به شکنجه و اعدامهایی که درد مرگ را طولانی¬تر میکردهاند اشاره داشت.[۱۸] «پوتر استوارت» قاضی دادگاه ایالات متحده امریکا می¬نویسد که «مجازات اعدام بهندرت اعمال می¬گشته و اینکه به آن شکلی که کشته شدن بهوسیله برقگرفتگی غیرمعمول و خشونتبار است مجازات اعدام نیز غیرمعمول و خشونتبار است».[۱۹] من همچنین معتقدم که حبس ابد یک جایگزین مناسب برای مجازات اعدام است. حبس ابدی که مشروط به آزادی نباشد ممکن است برای مجرمان از مجازات مرگ بدتر باشد. در این صورت آنهم ممکن است بهعنوان یک مجازات غیرمعمول و خشونتبار توصیف گردد. عدم تساوی: مخالفان مجازات مرگ معتقدند که آن در بسیاری از کشورها بهطور غیربرابر اعمال میگردد. برای مثال در ایالات متحده امریکا، درصد زیادی از آنانی که اعدام میشوند از فقرا، و قشر غیرتحصیل کرده و غیرسفیدپوست هستند.[۲۰] با این عدم تساوی در مجازات اعدام، همیشه این خطر وجود دارد که افراد بی¬گناه و آنانی که جانشان ارزان است، اعدام گردند. «فرگسون» و «مک هنری»[۲۱] می¬نویسند که عمل کشتن «منجر به ارزان کردن جان انسانها و تضعیف روحیه کسانی می¬شود که مجازات را اجرا می¬نمایند. مجازات مزبور همچنین سبب غم و غصه و بی¬آبرویی غیرضروری و غالباً سبب مریضی دوستان و خویشاوندان ]شخص معدوم[ می¬گردد».[۲۲] از سوی دیگر موافقان مجازات اعدام از آن انتقاد، حمایت میکنند. از این جهت که آنان فکر میکنند که مجازات اعدام بسیار موجهتر خواهد بود اگر چنانچه بدون هیچ ملاحظهای اجرا گردد، بدین معنی که مجازات بهطور مساوی برای تمام آحاد جامعه بدون در نظر گرفتن نژاد، جنس، طبقه یا موقعیت اعمال گردد. بارقه الهی (روح الهی): مخالفان مجازات اعدام معتقدند که در هر انسانی روح الهی دمیده شده است که هیچکس، حتی جامعه حق ندارد آن را از بین ببرد. موافقان مجازات اعدام بحث خود را با مفهومی از عدالت شروع می¬کنند، بدین ترتیب که فرض را بر این می¬گذرانند که افراد عاملان و کارگزاران مختاری هستند که باید شخصاً مسئول انتخابهای درست یا غلط خود باشند. اگر قضیه این چنین باشد، افراد باید آماده باشند تا هنگامی که رفتارشان تهدیدی جدی برای جامعه یا اعضای آن است جان خود را از دست بدهند. چه مواقعی مجازات اعدام قابل توجیه است؟ از دیدگاه اسلام، مجازات اعدام با توجه به شرایط زیر، قابل توجیه است: ۱. به شکلی غیرتبعیضآمیز انجام پذیرد، بدین معنی که نسبت به همه بهطور مساوی اعمال شود (بدون در نظر گرفتن جنس، نژاد، مذهب، تمکن مالی و...)؛ ۲. کشورها، روند دادرسی صالح و مجزایی را برای اتهامات و مجازات کیفری فراهم کرده باشند؛ ۳. مجازات اعدام نباید به شکلی دلخواهانه و هوسبازانه درخواست و انجام شود؛ ۴. اجرای مجازات اعدام نباید باعث کاهش و از بین رفتن آثار مجازاتهای اعدام منصفانه و سازگار و قابل اعتمادی که توسط قانون لازم شمرده شده است، گردد. ما باید مطمئن شویم که مجازات یک روند منصفانهای را طی میکند. بدین معنی که اعمال آن نباید اصل مساوات را نقض نماید و مطمئن باشیم که روند لازم را طی میکند؛ ۵. مجازات اعدام حقوق قربانی یا قربانیان را ملحوظ دارد و به اعضای خانواده قربانی اجازه دهد که به امتیازات بیشتری نایل گردند؛ ۶. مجازات اعدام خیلی زیاد خارج از تناسب آن با سختی جرم نباشد؛ ۷. مجازات اعدام بهطور خودبهخودی برای هر شخصی که محکوم به اعدام شده، اعمال نشود؛ قاضی باید هرگونه عوامل منصفانهای را برای کم کردن مجازات بهکار گیرد. موضوع ویژگیهای واژه¬شناسی موضوع دیگری که در ارتباط با اسناد بینالمللی حقوق بشر وجود دارد، مسئله ویژگی مفاهیم و واژگان آنهاست. بدین معنی که بسیاری از مفاهیم در این اسناد فاقد تعاریف دقیقی است که در خصوص آنها توافق جهانی حاصل شده باشد. برای روشن شدن موضوع، اجازه دهید که به برخی مثالها از اعلامیه جهانی حقوق بشر اشاره نماییم. ماده ۱ اعلامیه جهانی حقوق بشر اینگونه بیان میدارد: «تمام افراد بشر آزاد به دنیا میآیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند. همه دارای عقل و وجدان میباشند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند.» سوالهایی که باید در ارتباط با این ماده پاسخ داده شوند، موارد زیر است: منشا این آزادی و برابری چیست؟ آیا خداوند است، طبیعت است یا چیز دیگر؟ آیا ما حق نداریم که درباره این فرض عمده بحث کنیم؟ مثال دیگری که فقدان کیفیت برخی از مفاهیم عمده و اصلی در این سند را نشان میدهد در ماده ۳ یافت میشود. این ماده بیان میدارد که «هر شخصی حق حیات، آزادی و امنیت شخصی دارد». اصولاً هر شخص عاقلی به این موضوع معتقد است و اذعان دارد. ولی به هر حال سوال این است که آزادی چیست و چه چیزی آن را تشکیل میدهد؟ آیا بدین معنی است که هرکس حق دارد هرچه مایل است انجام دهد یا اینکه محدودیتهای خاصی وجود دارد؟ و اگر دارای برخی از محدودیتهاست، این محدودیتها کداماند؟ و بر چه مبنایی استوار هستند؟ مثال دیگری که فقدان کیفیت برخی از این مفاهیم را در این سند نشان میدهد، میتوان در ماده ۱۸ یافت که بیان میدارد: «هر کس حق دارد که از آزادی فکر، وجدان و مذهب بهرهمند شود؛ این حق، متضمن آزادی تغییر مذهب یا عقیده و همچنین متضمن آزادی اظهارعقیده و ایمان میباشد و نیز شامل تعلیمات مذهبی و اجرای مراسم دینی است. هرکس میتواند از این حقوق منفرداً یا مجتمعاً بهطور خصوصی یا بهطور عمومی برخوردار باشد». در اینجا سوالهای زیر را میتوان مطرح نمود: منظور از مذهب چیست؟ این آزادی «متضمن آزادی اظهارعقیده و ایمان و نیز شامل تعلیمات مذهبی و اجرای مراسم دینی است» یعنی چه؟ اگر چنین آزادی وجود دارد، پس چرا مسلمانان نباید مذهب خود را برطبق آنچه اسلام میگوید، ابراز دارند؟ و بالاخره مفهوم «عمل کردن به مذهب» چیست؟ مثال دیگری که فقدان کیفیت و چگونگی برخی از مفاهیم اصلی در این سند را نشان میدهد، میتوان در بند (۱) ماده ۲۷ دید که بیان میدارد: «هرکس حق دارد آزادانه در زندگی فرهنگی اجتماع شرکت کند. از فنون و هنر متمتع گردد و در پیشرفت علمی و فواید آن سهیم باشد». در اینجا یک شخص ممکن است سوال نماید که «منظور از زندگی فرهنگی اجتماع» چیست؟ چه کسی این زندگی فرهنگی را تعیین میکند؟ و بر چه مبنایی است؟ و سرانجام آخرین مثالی که فقدان کیفیت و چگونگی برخی از مفاهیم عمده در این سند را نشان میدهد، بند (۲) ماده ۲۹ میباشد که بیان میدارد: «هرکس در اجرای حقوق و استفاده از آزادیهای خود، تنها تابع محدودیتهایی است که بهوسیله قانون که منحصراً بهمنظور تامین شناسایی و مراعات حقوق و آزادیهای دیگران و برای مقتضیات صحیح و عادلانه اخلاقی و نظم عمومی و رفاه همگانی، در شرایط یک جامعه دموکراتیک است، وضع گردیده است.» راستی، معنی «مقتضیات صحیح و عادلانه اخلاقی» چیست؟ «نظم عمومی» بر چه مبنایی استوار است و آیا مردم میتوانند «در یک جامعه دموکراتیک» هرچه را به آن معتقد هستند، به آن عمل کنند؟ نتیجهگیری در خاتمه این مقاله اجازه دهید که تکرار کنم که از متن اعلامیه جهانی حقوق بشر بهوضوح برمیآید که نویسندگان و تنظیمکنندگان آن به سکولاریسم معتقد بودهاند که برای آنان بهمعنی جدایی کامل بین حقوق انسان از یکسو و مذهب، نظامهای ارزشی و فرهنگ از سوی دیگر بوده است. تنظیمکنندگان و نویسندگان این سند درکشان از این جدایی، در خصوص اخلاق و مذهب خودشان که همانا بر سنتهای یهودی ـ مسیحی مبتنی بوده است. چنین استدلالی ممکن است در غرب یا جوامع غیراسلامی دیگر قابلقبول باشد. اما از دیدگاه اسلامی مشکلات متعددی را به همراه دارد که مهمترین آنها به شرح زیر است: مشکل عمده چنین تفسیری این است که تلاش میکند تا فرهنگ و مذهب غربی را بر فرهنگ و مذاهب بقیه جهان برتری بخشد. برای مثال: «این تفسیر سادهانگارانه از حقوق بشر نمیتواند توسط مسلمانان پذیرفته شود و موافق با نظام ارزشی مورد تایید شریعت اسلامی نیست». نویسندگان این سند از یکسو بر مشارکت و دموکراسی بهعنوان تنها ابزار شناخته شده تصمیمگیری تاکید میکنند، اما از سوی دیگر آنان اولین کسانی هستند که این اصل مهم را نقض میکنند. برای مثال بند (۳) ماده ۲۱ بیان میدارد: «اساس و منشا قدرت حکومت، اراده مردم است. این اراده باید بهوسیله انتخاباتی برگزار گردد که از روی صداقت و بهطور ادواری صورت پذیرد. انتخابات باید عمومی و با رعایت مساوات باشد و با رای مخفی یا طریقهای نظیر آن انجام گیرد که آزادی رای را تامین نماید». اگر این چنین باشد و اگر این یک سندی است که از جانب تمام مردم دنیا صحبت میکند بنابراین سوالاتی که یک شخص ممکن است مطرح نماید این است که هنگام نگارش اعلامیه جهانی حقوق بشر چه کسی یا کسانی نماینده مذاهب و فرهنگهای غیرغربی بودند؟ چه کسانی نمایندگان افریقائیها بودند؟ چه کسانی نماینده آسیایی¬ها بودند؟ و سرانجام چه کسی یا کسانی نماینده منافع مسلمانان بودند؟ بهوضوح پاسخ سوالات مذکور روشن است که هیچکس. برای توجیه این عیب و نارسایی از سوی نویسندگان اعلامیه جهانی حقوق بشر موافقان این سند استدلال میکنند که برخی از شرکتکنندگان غیرغربی در کمیتهای که پیشنویس آن سند را تهیه میکرد، حضور داشتند. برای مثال خانم «آن الیزابت مایر»[۲۳] برای توجیه این نکته خاص بیان میدارد که کشورهای اسلامی نیز در تدوین پیشنویس اعلامیه جهانی حقوق بشر ۱۹۴۸ همکاری داشتند. فریدون هویدا نویسنده ایرانی که بعداً سفیر ایران در سازمان ملل متحد شد، در کمیتهای که پیشنویس اعلامیه جهانی حقوق بشر را مینوشتند، همکاری میکرد. اما خانم پروفسور مایر به ما نمیگوید که فریدون هویدا که بوده، شاید او نمیدانسته است. فریدون هویدا کسی بود که نگران اسلام و ارزشهای آن نبود. علاوه بر آن، او تعیین گردید، چرا که او نماینده رژیم سکولار و غیرمذهبی و دیکتاتوری ایران در آن زمان بود. در سال ۱۹۵۲ در زمانی که مردم ایران موفق به سرنگونی رژیم شاه شدند، او ترفیع گرفت و تعیین گردید تا نماینده و سفیر ایران در سازمان ملل باشد.[۲۴] در پایان باید بگویم که مسلمانان بهطورکلی از اعلامیه حقوق بشر حمایت میکنند. آنان این سند را بهعنوان یک نقطه شروع عالی برای گفتگو بین تمام مذاهب و فرهنگها تلقی میکنند. به هر حال مسلمانان معتقد هستند که آن یک سند جهانی خالص و ناب نیست؛ زیرا سند مزبور در یک فضایی نوشته شده که اکثریت زیادی از جمعیت جهان تحت نظام استعمار بودند. این سند تنها بیانگر فرهنگ و دیدگاه غربیهاست
بسم الله الرحمن الرحیم منظور از اصطلاح حبس زدائی به عنوان جدید ترین رویکرد قوه قضائیه مبتنی بر اندیشه های تازه و بنیادی آیت الله شاهرودی اعمال سیاست ویژه ای است (که بر خلاف رویه جاری در نظام کیفری فعلی که به دلیل تجویز زندان به عنوان مهمترین راه حل برای اصلاح و تنبیه مجرمین و مرتکبین اعمال ممنوعه حتی برای مرتکبین اعمال غیر عمدی و افراط در استفاده از مجازات زندان و غفلت از عواقب مخرب زندانی شدن افراد نظام قضائی کشورمان را همچون نظامهای کیفری و قضائی سایر کشورهای جهان با بحران جدی روبرو نموده ) ایجاد محدودیت شدید در میزان استفاده از بازداشت و سلب آزادی بویژه تحت عنوان مجازات حبس است . هرچند بانی و تعقیب کننده اصلی این سیاست در مقام ریاست قوه قضائیه جمهوری اسلامی ایران در باره سیاست حبس زدائی می فرمایند : ‹‹موضوع به هیچ وجه ارتباطی با آنچه امروز در دنیا به عنوان مسائل حقوق بشر و غیره مطرح میشود ندارد اینها مربوط به اصل نظام قضائی اسلامی است و سیاست هائی است که از منابع غنی اسلام بدست میآید .›› به گفته رئیس قوه قضائیه این سیاست مبتنی بر نظام کیفری اسلام و منطبق بر سیره و روش رسول الله (ص) و امیرالمؤمنین (ع) و خلفا و حکومت اسلامی است که باید تحت عنوان عدالت کیفری اسلام احیاء وبه عنوان الگو به دنیا عرضه و ارائه گردد . در دفاع از این سیاست و برای ترسیم دورنمای کلی با قاطعیت هرچه تمام تر باید گفت ؛ برای بازگشت به نظام کیفری منطبق بر اندیشه و فقه اسلامی و اجرای احکام قابل انتساب به نظام قضائی اسلام باید نگاه ما به زندان با یک تحول اساسی تغییر کند . آنچه در حال حاضر کاملا تثبیت شده و به رویه جاری و در ظاهر بدون هیچگونه شبهه و تردیدی پذیرفته شده و در حال اجرا است نه منطبق و موافق شریعت اسلام است و نه به مصلحت کشور است . هزاران مشکل پیدا و پنهان مادی و اخلاقی و اجتماعی و روحی و روانی و تربیتی و اقتصادی و عاطفی برای زندانیان و خانواده های آنان ایجاد میکند . همین تعابیر دقیقاً در اظهارات حضرت آیت الله شاهرودی مشاهده میشود که در سالهای تصدی عالیترین مقام قضائی کشور بارها و بارها اعلام نموده اند که ‹‹ مجازات زندان با این وضعی که فعلا در کشور وجود دارد نه با مبانی شریعت اسلام تطبیق دارد و نه به مصلحت جامعه است فقط کپی برخی از کشورهای خارجی است . خلاف حقوق بشر است . هزینه های بسیاری برجامعه تحمیل میکند . مفاسد فراوانی برای جامعه دارد . ضربه به روح زندانی و خانواده اوست . گاهی خود زندانی راحت در زندان میگذراند خانواده اوبیرون از زندان در فشار و عذاب بسر میبرد . سارق که در زندان بماند زندان به شکل یک کارگاه آموزشی سرقت در خواهد آمد . استفاده از کیفر زندان ریشه در منش طواغیت دارد نه سیره اسلام ناب . این زندانهای ساخته شده با قفل و زنجیر برای شرورها و اشخاص فاسدی است که در بیرون از زندان برای امنیت و سلامت جامعه مضر و خطرناک اند .›› با این نگاه باید با دقت و سرعت به دنبال راهی بود که از ورود این همه آسیب جدی به افراد انسانی و خانواده های آنان و تحمیل اینهمه هزینه و خسارت مادی و غیر مادی به جامعه جلو گیری نمود . حال که بنا است این معضل بزرگ با رجوع به منابع فقهی و احکام دینی و دستیابی به نظام قضائی و برای برپائی و استقرار و استمرار عدالت کیفری اسلامی مرتفع شود به نظر میرسد که اولین قدم و نخستین مرحله برای ایجاد دگرگونی و تحول بنیادی جستجو و تفحص در متون و منابع فقهی و یافتن راه حل های مناسب و استخراج طرق قابل اجرا و کارساز از دل فقه اسلامی است . آیت الله شاهرودی میفرمایند : ‹‹سیاست های کیفری اسلامی باید به دقت مورد استخراج قرار گیرد . شاخصه های کیفر در اسلام خصوصاً در مورد زندان باید تعیین شود . همه میدانیم که جمهوری اسلامی یک تجربه جدید مبتنی بر اسلام ناب محمدی (ص) است و وظیفه اصلی و هدف محوری آن احیاء نظام های اسلامی و احکام اسلامی خصوصاً در ابعاد کلان اجتماعی است چرا که ابعاد فردی و احکام خُرد قبل از بر پائی جمهوری اسلامی اسلامی هم عمل میشد یعنی افراد مسلمان و مؤمن بودند و احکام فردی خود را عمل میکردند اما آنچه در قبل از انقلاب اجرا نمی شد مربوط به بعد اجتماعی سیاسی و نظام های کلان بود که در اختیار حکومت های تابع افکار و اندیشه های غیر اسلامی بود آنچه باید تحول چشمگیر و اساسی نظام جمهوری اسلامی در آن جلوه کند احیاء نظام های اسلامی است که در رأس آن نظام قضائی اسلامی قرار گرفته و محور سیاست ها و محور استراتژیک است که یکی از آنها نگاه اسلام به کیفر زندان است .›› 23/3/86 همایش بین المللی کاهش استفاده از مجازات زندان . برای رسیدن به اهداف مورد نظر در این رویکرد باید مراحل متعددی که در مبحث کیفری از نظریه پردازی و تدوین و پیش بینی لوایح گرفته تا تصویب قوانین و برنامه های توسعه اقتصادی اجتماعی و فرهنگی و سند چشم انداز مصوب مجمع تشخیص تا قوانین جزائی نظیر لایحه اصلاح قانون مجازات اسلامی و پیش بینی مجازاتهای جایگزین حبس و قانون آئین دارسی کیفری مقررات نحوه اجرای محکومیت های مالی و درهمین مرحله نظری و تئوریک از طریق تحقیق و کنکاش و اجتهاد و نقد و بررسی منابع و ادله فقهی و مطالعه و ملاحظه منابع حقوقی و تأمل و مداقه در تاریخ صدر اسلام و تأمل در سیره رسول اکرم (ص) و امیر مؤمنان (ع) و شاخصه های نظام قضائی و سیاستهای کیفری اسلام مقدمات و خمیر مایه اصلی برای تنظیم و تصویب قوانین جامعی که با اعمال آن بتوان ادعا نمود که به نظام قضائی و حقوق جزای اسلامی واحکام اسلامی بویژه در بعد حبس و زندان نزدیک شده ایم . این تحقیقات زمینه را برای مرحله دوم یعنی تهیه و تدوین لوایح مطلوب برای تصویب مقررات جزائی فراهم مینماید .نکات قابل توجه و عناوین مهم و مرتبط با انواع کیفر ، مجازات حبس ، زندان ، زندان در تاریخ اسلام ، کیفرهای دیگر نظیر شلاق و مجازات های دیگری که صرفا متوجه شخص مجرم میشود ، هزینه های مترتب بر هریک از مجازات ها ، منصفانه بودن و کریمانه بودن مجازات ها ، همسوئی مجازات ها با مصالح اخلاقی وتربیتی ومنافع فردی خانوادگی و اجتماعی ، تعیین جرائم مستوجب مجازات حبس ، تفاوت های حبس مورد نظر اسلام با زندان متعارف امروزی ، تعیین جنبه های اصلاحی و تربیتی زندان وتفکیک آن از جنبه های تأمینی زندان و توجه به شاخصه های حبس برای سلب آزادی افراد مجرم برای صیانت از جامعه ، تجزیه و تحلیل جنبه کیفری زندان و عبرت آمیز بودن مجازات حبس . جایگاه زندان در نظام قضائی و عدالت کیفری اسلامی و معایب و ایرادات وارده بر مجازات زندان به شکل فعلی و متعارف در جهان و نکات مهم مشابه و مرتبط با عناوین مذکور است که هریک به سهم خود می تواند موضوع و محور مباحث طولانی و مفصل فقهی و حقوقی و قضایی واقع شود . در مرحله بعد که مرحله مدیریت و اجرائی است چه در حال حاضر و قبل از اصلاح و تغییر مقررات جزائی و چه پس از تصویب قوانین جدید و قضا زدائی و حبس زدائی از قوانین و تصویب قوانین مبتنی بر حذف مجازات حبس از اکثر مواد قانونی و تعیین مجازات های جایگزین حبس باید نقطه نظرات و ظرائف فقهی و حقوقی و قضائی فوق الذکر را مطمح نظر قرار داده در جهتی حرکت نمود که استفاده از مجازات حبس و زندان محدود و محدودتر شود تا آنجا که حتی الامکان از یک سوازاعزام متهمین و مظنونین به زندان اجتناب شود و از سوی دیگر با استفاده از راهکارهای ممکن و توسل به مواد قانونی موجود با تبدیل مجازات حبس به مجازات دیگری غیر از حبس یا راهکارهای دیگری چون تخفیف مجازات حبس یا تعلیق مجازات حبس یا استفاده از تأسیس حقوقی آزادی مشروط و ماده 38 قانون مجازات اسلامی با درک عواقب ناشی از ورود فرد به زندان و توجه به هزینه هائی که مجازات زندان برای جامعه و خود زندانی و خانواده او بدنبال خواهد داشت با استفاده از مجازات های فردی و شخصی برای پرهیز از اعمال مجازات زندان ودر عین حال رسیدن به اهداف کلی مجازات و اصلاح و تربیت مجرمین و عبرت دیگران و منع شهروندان از ارتکاب جرم قابل اجراست گرچه رسیدن به اهداف اصلی این سیاست مستلزم اصلاح قوانین کیفری قضا زدائی از مقررات و حبس زدائی در مرحله تقنین و پیش بینی راههای دیگری چون اعمال مجازات های جایگزین حبس و ... است . در حال حاضر باید بدون تعارف و کمترین تردید اذعان نمود اراده همکاران محترم قضائی در این مقطع زمانی تعیین کننده است واین اراده تابع طرز نگاه و تحلیل قضات شریف از اموراجتماعی و نحوه تلفیق قضاوت با حکومت و تدبیر امور متنوعی چون توجه به ابعاد مختلف زندگی و شخصیت فرد جایگاه و وضعیت خانواده مصالح ومنافع اجتماع اهداف و سیاست های مورد نظر حکومت و فلسفه و روح قانون است . در صورتی که تفسیر و نگرش و نگاه قاضی منطبق بر عقل و حکمت و پیروی و همسوئی با متولیان امر حکومت و عشق به مردم وسعه صدرو تمسک به سیره و روش معصومین (ع) در اغماض و تساهل و اعطاء فرصت توبه و بازگشت به متهمین و مجرمین غیر خطر ناکی که تصادفاً مرتکب لغزش و جرمی شده با درک عمیق و سر شار از عاطفه ناشی از رحمت و عطوفت اسلامی باشد در چنین شرائطی تصمیم قاضی در هاله ای از امید به آینده و قلم قاضی در جهت گره گشائی و اغماض و نصیحت و وعظ و سرزنش و توبیخ و تهدید قاضی مؤثر تر و سازنده تر از هر حبس و زندانی خواهد بود . این نگاه رحمانی و این نگرش حکیمانه سرمایه عظیم و بی نظیر و معنوی نظام مقدس جمهوری اسلامی و آبروی دستگاه قضائی و اعتبار قضات شریف ماست . سخن این است که این مقطع زمانی میطلبد که این نگرش به سرعت گسترش و توسعه یابد و به یک فرهنگ واحد و فراگیر و حاکم در میان قضات محترم تبدیل شود . قضات محترم ما میتوانند با مرور مجدد اظهارات حضرت آیت الله شاهرودی درباره زندان و تبعات زندان و شرائط فعلی زندانها و همراهی با قوه قضائیه در اجرای سیاست حبس زدائی و کاهش آمار زندانیان مشارکت مستمر نمایند و در این مقطع نیز دین خود را ادا نمایند . آیت الله شاهرودی اظهار مینمایند : قاضی خیلی اختیار دارد در بسیاری ازموارد میتواند حکم زندان صادر نکند شرعاً هم همین است . روز قیامت از قانون نمی پرسند اول از شرع می پرسند . در خیلی موارد از موارد و نه همه موارد معصیت است که اگر کسی بفرستد زندان از نظر شرعی معصیت است . آقایان قضات که دست به قلم هستند و زندان بده هستند مسئول هستند وضع فعلی زندان وضعی نیست که انسان کسی را به راحتی بتواند به زندان بفرستد . اگر عزیزان مطلع بشوند که چه می گذرد در داخل زندان ها وچه آثار سوئی برای خانواده آنها دارد در خارج از زندان جداً اشکال شرعی دارد به نظر من دادن مجازات زندان . به نظر من اکثر یا کل این موارد باستثنای آن شرورها مشمول ماده 22 هستند در شرایط فعلی زندان ما . چگونه قضات از این استفاده نمی کنند ؟ این واقعاً درست نیست دادن زندان در جائی که اختیار دارد قاضی . در هر مجازات زندان قاضی میتواند به اتکاء ماده 22 اگر می بیند واقعاً ورود این به زندان یک مفسده بیشتری دارد مخصوصاً اگر این یک جوان باشد مخصوصاً زن باشد آنهم جرائم بیخودی وحوادث تصادفات ماشین و غیره به زندان میفرستد ، قاضی باید سعی کند به زندان نفرستد . خیلی از مجازاتها اختیاری است یعنی قاضی ملزم نیست به زندان یا شلاق یا جریمه نقدی . آیا اصلا در توان دستگاه قضائی و سازمان زندانها و یا به مصلحت جامعه هست که این همه زندان و زندانی داشته باشد ؟ ما از یک طرف حدود خودمان را اجرا نمی کنیم و میگوئیم خشن است و فلان است از یک طرف یک کاری میکنیم که صد برابر از خشونت بد تر است به عنوان زندان حالا یا هر چیزی اصلاً نابود میکند شخصیت یک شخصی را . اساسا استفاده از کیفر زندان ریشه در منش و سیره طواغیت دارد نه سیره اسلام ناب یا اسلام نزدیک به اسلام ناب . در ده سال حاکمیت پیامبر اسلام ص در مدینه ما اصلاً زندان نداشتیم .قطعاً مردم همه که ملائکه نبودند آنجا نیز از این جرائم زیاد انجام می شد . * * * در حال حاضر یکی از راه های قابل توجه و اجرائی برای حبس زدائی و کاهش آمار ورودی به زندانها و افزایش آمار خروجی از زندان ودر نهایت کمک به تقلیل آمار جمعیت کیفری آن است که در مرحله تحقیقات مقدماتی و دادرسی تا سر حد امکان متهمین حتی مجرمین غیر خطرناک و افراد عادی که سزاوار مجازات حبس نیستند به زندان فرستاده نشوند . صدورقرار بازداشت موقت عملاً فقط به موارد خاصی محدود شود که در آن موارد آزادی متهم و مظنون به ارتکاب جرم به مصلحت جامعه نباشد یا آزادی وی حقیقتاً موجب اخلال در امنیت و آسایش و سلامت جامعه باشد یا متهم واقعاً از سپردن تأمین عاجز باشد یا به هیچ طریق دیگری نتوان در آینده و برای ادامه تحقیقات یا اجرای مجازات مورد نظر او را احضار نمود و تحت هیچ شرایط دیگری نتوان به او دسترسی یافت . گرچه به گفته آقای دکتر جمشیدی سخنگوی محترم قوه قضائیه با اعمال این دیدگاه و بر اساس این سیاست و با تغییر بنیادین مقررات ( اصلاح قانون آئین دادرسی کیفری و قانون مجازات اسلامی ) زمینه های اجرای اهداف مذکور بصورت قانونی و قطعی فراهم خواهد شد و در جهت مراتب یاد شده قرار های تأمین از بازداشت موقت وجه الضمان وثیقه کفالت التزام مقید به وجه التزام و قول شرف به انواع متعدد دیگری نزدیک به 15 نوع که با تسامح و تساهل مطلوب تری همراه خواهد بود گسترش خواهد یافت . قضات محترم مستحضرند که با به ثمر نشستن این رویکرد و اصلاحات اساسی مورد نظر در قوانین جزائی برای هر جرمی مجازات حبس پیش بینی نشده مجازات حبس به شدت محدود خواهد شد به نحوی که قاضی میتواند فقط برای موارد معین وفقط در مورد متهمین و مرتکبین جرائم ویژه ای از مجازات حبس استفاده کند و بر اساس مقررات و حقوق موضوعه آزادی مجرم را سلب و وی را برای مدتی کوتاه یا طولانی آنهم تحت شرایط جدیدی که منطبق بر حبس از دید شرع مقدس اسلام است در خانه یا در زندان یا محل خاص دیگری تحت مراقبت و نظارت و کنترل محکوم نماید . به همین جهت بسیاری مقررات جزائی مبتنی بر حبس تغییر یافته اعتبار خود را از دست داده و جای خود را به مقرراتی میدهد که مجازات های جایگزین حبس را برای تنبیه و اصلاح مجرم و بزه کار ارائه میدهد لذا به نظر میرسد از این جهت نیز ضروری است که تدابیری اتخاذ گردد تا زمینه های کاهش جدی میزان استفاده از مجازات حبس از سوی محاکم و مهیا شدن فضای جامعه برای اعمال مقررات جزائی که مشخصه های کلی آن ترسیم شد فراهم گردد و با لازم الاجرا شدن مقررات جدید کیفری که بر مبنای قضا سیاست های زدائی و حبس زدائی و تعیین مجازات های جایگزین حبس تصویب خواهد شد جامعه دچار شوک و تنش و شرائط و حالت و وضعیت غیر عادی نگردد . * * * نکته مهم و قابل تأمل و راهکار قانونی دیگری که در اعمال سیاست حبس زدایی مؤثر است استفاده از مجازات شلاق است . به نظر میرسد پس از تخفیف مجازات حبس ، تعلیق مجازات حبس ، تبدیل مجازات حبس به جزای نقدی ، مجازات شلاق که فقط متوجه مجرم است و در مقایسه با سایر مجازاتها مناسب تر است . درجای خود می تواند از ابزار قانونی مناسبی برای اعمال سیاست حبس زدایی محسوب شود ، این نکته نیز قابل ذکر است که خود مجازات شلاق نیز می تواند مشمول مقررات تعلیق گردد . بعلاوه این مطلب نیز نباید فراموش شود که در حال حاضر در بسیاری از مقررات جزایی قانونگذار قاضی را به استفاده از مجازات حبس یا شلاق یا جزای نقدی مخیر نموده است ، در همه موارد موردنظر شلاق می تواند بهترین گزینه برای اعمال و بهترین راه برای تنبیه بزهکار و دورکردن مخاطرات و آسیب های مربوط به مجازات حبس باشد . آیت الله شاهرودی در این باره میفرمایند : ‹‹ ترجیح مجازاتهای بدنی از نظر حقوق بشری قابل اثبات است. خیلی بهتر از مجازات زندان است که امروز در دنیا معمول است چون ضربه به روح زندانی و خانواده اوست و این خود خلاف حقوق بشر است . فلسفه مجازاتهای بدنی در حقیقت این بوده که کسی را زندان نکنند . کسی باید فلسفه مجازاتهای بدنی را تدوین کند و با آنچه امروز در جهان به عنوان مجازات عمل میشود مقایسه کند . میگویند مجازات بدنی شکنجه است اینطور نیست این تشابه لفظی است باید فلسفه آن را و فلسفه قصاص و ابعاد ارزشی آن را ارزش دنیائی و بشری نه آخرتی آن را تشریح کرد .باید دید سر انجام این فردی که به زندان رفته چه میشود ؟ خانواده او به کجا کشیده خواهند شد ؟ جامعه چقدر برای او هزینه پرداخت کرده چند نفر از خانواده این شخص ضد دین و ضد نظام شده اند ؟›› 9/2/80 ما از یکطرف حدود خودمان را اجرا نمی کنیم میگوئیم خشن است فلان است و از یکطرف یک کاری میکنیم که صد برابر از آن خشونت بد تر است به عنوان زندان حالا یا هر چیزی اصلا نابود میکند شحصیت یک شخصی را . 23/3/80 چند ضربه شلاق وحشیگری است اما تمام جامعه را به آلودگی و فساد کشیدن حفظ حقوق بشر است ! اینکه با حقوق بشر منافات دارد و هیچ فلسفه و خردی آنرا قبول نمی کند .کدام منطق و عقل قبول میکند که ما چند ضربه شلاق را چون به ظاهر خشن است نزنیم اما بپذیریم که همه جامعه آلوده شود ؟ تمام مجازاتهای اسلامی از نظر حقوق بشری قابل دفاع است ولی متأسفانه بجای اینکه در پی دفاع از آن باشیم همواره انفالی عمل میکنیم وتا یک انتقادی مطرح شود مجازات ها را تغییر میدهیم تعزیرات را بر میداریم وجای آن زندان میگذاریم . 26/6/79 از اولین مقدمات اعمال سیاست حبس زدائی تغییر بنیادین مقررات جزائی است و تهیه و تدوین لوایح و مقررات جزائی برای تصویب توسط مجلس شورای اسلامی بیش از همه از قوه قضائیه برمیآید زیرا قوه قضائیه بیش از همه نهاد ها و دستگاههای دیگر گرفتار نتایج تلخ و آزار دهنده افراط قانونگذاردر گذشته در امر استفاده بیش از حد از مجازات حبس و عواقب مخرب و ویرانگر استفاده از مجازات حبس برای باصطلاح اصلاح و تنبیه و باز سازی شخصیت مجرمین شده است . امروز نه تنها در ایران بلکه در اکثر قریب باتفاق کشورهای جهان ثابت شده است که زندانها فاقد خصلت سازندگی و اصلاح و تربیت اند و خود رفته رفته به معضلی از معضلات تبدیل شده اند که اندیشمندان و دلسوزان برای خروج از بحران ناشی از افزایش جمعیت کیفری به فکر چاره اندیشی و تحقیق و کنکاش افتاده اند به همین جهت مشاهده میشود که امروزه دولت ها و حکومت ها بویژه قوه قضائیه و متولیان دستگاههای قضائی تقریباً بدون استثناء از کشورهای پیشرفته ای چون اطریش و سویس و سوئد و نروژ و انگلیس وفرانسه و ایتالیا و ژاپن گرفته تا مراکش و هند و تونس و... با اعزام جرمشناسان و متخصصان و محققان و قضات و حقوقدانان و آسیب شناسان و جامعه شناسان را به کشورهای دیگر اعزام میکنند تا با مشاهده عینی وضعیت زندانها و سازمانهای وابسته به تشکیلات قضائی و محاکم کیفری و کانون های اصلاح و تربیت و مراکز بازپروری و امثال آن در جلسات و همایشهای تخصصی شرکت نموده نکات مثبت و ابتکارات اعمال شده و قابل اقتباس مورد نظر خودرا گلچین نموده برای بهره برداری و استفاده به کشور خود انتقال دهند بلکه با استفاده از روشها و رویه ها و تجربیات دیگر جوامع بتوانند بر بحران ناشی از تورم جمعیت کیفری کشور خود فائق آیند . شرح و تفصیل مشکلات ناشی از افزایش جمعیت کیفری و تورم آن در زندان و آسیبهای ویرانگری که پس از زندانی شدن افراد بر جامعه و افراد زندانی و خانواده های زندانیان وارد میشود و هزینه های جبران ناپذیری که برجامعه تحمیل میگردد بسیار درد ناک و تأسف آور است و مستلزم آن است که خود موضوع مقالات و تحقیقات جداگانه ای واقع شود که در صورت توفیق در حد وسع و بضاعت در جای خود به آن پرداخته خواهد شد . گفتیم که هدف از حبس زدائی اعمال روشی است که نهایتاً منجر به کاهش آمار موجودی زندانیان شود و این کاهش از دو طریق عملی خواهد شد اول آنکه آمار ورودی به زندان به هر طریق ممکن و منطقی محدود و محدود تر شود دوم آنکه خروجی زندان ها افزایش یابد . کاملاً پیداست که با کاهش ورودی و افزایش خروجی تدریجا شاهد کاهش شدید آمار موجودی زندان ها خواهیم بود . لذا برای کاهش آمار زندانیان ابتدائاً باید هریک از عوامل مؤثر در این فرآیندها همراه با میزان انعطاف این عوامل را شناسائی سپس کوشید از این امکان انعطاف در جهت مطلوب بهره برد . در حال حاضر اراده و نگرش قضات چه در دادسرا و چه در دادگاهها عامل مهمی برای کاهش ورودی و افزایش خروجی زندانها است . حکومت و قوه قضائیه و نهاد های نظارتی و آموزشی موجود در دستگاه قضائی باید در جهت فرهنگسازی و جهت دهی و ایجاد و تثبیت نگرش مطلوب در اذهان قضات محترم و آشنا نمودن قضات با زندان و زندانیان و خانواده های زندانیان و تبعات نا مطلوب تورم جمعیت کیفری در زندانها و هزینه های سرسام آور تحمیلی به جامعه در اثر این افزایش جمعیت کیفری و همه عواقب نا خوشایند و ویرانگر ناشی از حبس و تبیین جایگاه حبس در شرع و آشنا نمودن قضات با واقعیات شرعی نسبت به حبس و مجازات زندان بکوشند به نحوی که قضات محترم نیز همسو و همانند رئیس محترم قوه قضائیه که اولاً مستقیماً منصوب نماینده امام معصوم(ع) است ثانیاً باستناد اصل 157 قانون اساسی و به تشخیص مقام رهبری و ولایت فقیه مجتهدی عادل و آگاه به امور قضایی و مدیر مدبر است که بموجب بند 3 از اصل 158 همان قانون وظیفه استخدام قضات عادل و شایسته و عزل و نصب آنها را نیز برعهده دارد ، با درایت و درک ظرایف و توجه به اظهارات و نقطه نظرات ریاست محترم قوه قضائیه حضرت آیت الله هاشمی شاهرودی و نگرانی های ایشان نسبت به امور مربوط به زندان و زندانیان با تأمل و حساسیت بیشتری به مقررات جزائی موجود بنگرند و با احتیاط لازم اقدام به اخذ تصمیم در باره اعزام افراد به زندان و صدور حکم به محکومیت افراد به تحمل مجازات حبس نمایند . در صورت همراهی قضات با سیاست حبس زدائی به سرعت شاهد کاهش آمار موجودی زندان ها خواهیم بود . پرهیز از استفاده از قرار بازداشت موقت جز در موارد حاد و اجتناب نا پذیر ، کاهش میزان استفاده از قرار وثیقه و افزایش استفاده از قرار کفالت در مورد متهمین با هدف ایجاد و تضمین دسترسی به متهم در هنگام لازم توجه به موقعیت شغلی و اجتماعی و خانوادگی متهم در هنگام صدور قرار تأمین ، اعطاء مهلت و دلسوزی و همراهی بیشتر با بستگان و آشنایان متهمی که میخواهد و میتواند اقدام به معرفی کفیل نماید ، اعتماد و حسن ظن نسبت به نزدیکان و خویشاوندان بویژه در مورد متهمین به ارتکاب جرائم غیر عمدی و افزایش میزان انعطاف دادگاه برای ممانعت از اعزام متهم به زندان تا معرفی کفیل و تودیع وثیقه ـ روی آوردن قضات محترم به استفاده بیش از پیش به قرارهای تأمین از نوع آزادی متهم به التزام به قول شرف و وجه التزام نسبت به متهمینی که بر اساس موقعیت شغلی و اجتماعی امکان فرار و اختفاء آنان منتفی است و متهمینی که ظابطین به آسانی قادر به جلب آنان خواهند بود و امثال این موارد در مرحله تحقیق و حتی در مرحله دادرسی ، پرهیز از تشدید قرار تأمین ، سرکشی قضات محترم به زندان و بازدید از زندانها و مشاهده وضعیت زندانیان و کسب اطلاعات دقیق و قابل اطمینان از وضعیت زندگی خانواده های زندانیان و استماع اظهارات زندانیان تحت قرار و کمک به آنان برای تودیع وثیقه و معرفی کفیل و فراهم شدن موجبات آزادی آنان ، نکات ظریفی است که هرکدام به سهم خود می تواند به آزادی متهم یا متهمینی منجر شود و از افزایش آمار جمعیت کیفری جلوگیری نماید . در مرحله دادرسی قضات محترم در قالب صدور رأی اقدام به استفاده ازمجازات زندان مینمایند . در حال حاضر و بموجب مقررات جاری امکان استفاده از مجازات شلاق و جزای نقدی و محرومیت از حقوق اجتماعی برای تنبیه و اصلاح مجرمین و تثبیت امنیت و ارعاب و مجرمین و دیگران وجود دارد . قبل از ادامه بحث اصلی به یک نکته مهم که برای همکاران محترم قضائی بسیار قابل توجه و پاسخ به آن در میزان تبعیت و همراهی قلبی و جدّی با اعمال سیاست حبس زدائی مورد نظر ریاست معظم له از مقررات موجود و در جهت کاهش آمار جمعیت کیفری و اعمال سیاست حبس زدایی مشارکت نمایند . مواد 22 ، 25 ، 38 ، قانون مجازات اسلامی امکان تخفیف مجازات حبس و تبدیل مجازات حبس به مجازات مناسبتر به حال متهم و تعلیق تمام یا قسمتی از مجازات حبس مجازات حبس همچنین امکان اعطاء آزادی مشروط به محکومین به حبس پس از تحمل مقدار مشخصی از آن را پیش بینی نموده است . در حال حاضر چند سال است که آیت الله شاهرودی به عنوان ریاست محترم قوه قضائیه مکرراً و در همه محافل و همایشها و جلسات از افزایش جمعیت کیفری کشور و از نفس مجازات زندان گلایه مند بوده صریحاً قضات را از استفاده غیر ضروری از مجازات حبس منع مینمایند . رئیس محترم قوه قضائیه میگویند : در بخشنامه ای به تمام قضات گفتم که قاضی جائی که میتواند زندان ندهد حق ندارد زندان بدهد فقط جائی که الزام قانونی دارد زندان بدهد اگر مخیرش کرده که زندان بدهد یا جریمه نقدی یا مجازات دیگری حق ندارد زندان بدهد با اینکه از نظر قضائی حق دارد واین دستور یکنوع دخالت در امور قضائی اش است ولی از ایشان خواهش کردیم که در این شرایط خاص که قانون الزام کرده بقیه را حکم زندان ندهد . 7/8/81 وخطاب به رئیس سازمان زندانها و اقدامات تأمینی و تربیتی میگوید : جمعیت کیفری زندانهای کشور در حال حاضر دستگاه قضائی و سائر دستگاههای ذیربط را با بحران جدّی مواجه ساخته است... ) 25/7/85 برای درک عمیق علت پیدایش وضعیت نا مطلوب فعلی یعنی رسیدن به بحران ناشی از افزایش جمعیت کیفری و برای یافتن بهترین راه خروج از این بحران فقط به ذکر چند مطلب کوتاه و طرح یک سؤال مهم بسنده می کنیم . قانون مجازات اسلامی قضات را در انتخاب مجازات حبس شلاق یا جزای نقدی مخیر نموده است همانگونه که ایشان را در تبدیل مجازات تخفیف مجازات و تعلیق مجازات و اعطاء آزادی مشروط مختار نموده است . به فرموده رئیس محترم قوه قضائیه کشور با بحران ناشی از تورم جمعیت کیفری و افزایش بیش از حد آمار زندانیان مواجه شده است . زندان فعلی نه به نفع زندانی ونه به نفع خانواده زندانی ونه به مصلحت کشور ونه منطبق بر اصول و موازین شریعت است . اما در هیچیک از مقررات کنونی از قانون اساسی گرفته تا قانون مجازات اسلامی و قوانین توسعه اقتصادی و اجتماعی ومصوبات مجمع تشخیص مصلحت نظام نه اصل چنین شرائطی پیش بینی شده نه راه خروج از این بحرا ن مشخص و ارائه شده است . سؤال مهم و حیاتی این است که تا تصویب قوانین جدید و یافتن و عرضه راه حل قانونی مناسب توسط قانونگذار آیا راه حل دیگری جز همراهی و همسوئی قضات محترم سراسر کشور با سیاست حبس زدائی اعلامی از سوی ریاست محترم قوه قضائیه و استفاده بیش از پیش از مقررات موجود خصوصا مواد 22 و 25 و 38 از قانون مجازات اسلامی و مشارکت دلسوزانه در این جهاد مقدس برای کاهش جدی آمار جمعیت کیفری کشور وجود دارد ؟ والسلام